رسید خبری که خبری درراه است
خیلی دلم میخواد . برم
از دنیای مجازی هجرت کنم.
اینجا زمانی برگردم که مصداق اون جمله یغما بشم
دیدی راست میگفتم ...
میبینم آن جشن بزرگ آزادی را ....
پرواز بلند آدمیزادی را ...
خیلی دلم میخواد . برم
از دنیای مجازی هجرت کنم.
اینجا زمانی برگردم که مصداق اون جمله یغما بشم
دیدی راست میگفتم ...
میبینم آن جشن بزرگ آزادی را ....
پرواز بلند آدمیزادی را ...
تنهایی مرموز دامنه های کوه دور ازخانه...
دورترین دور بی انتهای افق تن کشیده روی بستر مواج دریایی ازموجهای بیتاب ...
چسبیدن کنه وار پیچکهای خزه دار شبنم گرفته مرطوب و لزج جنگل که پای رفتنت رو کند میکنه و تورو تو خودش میکشه ... مث آغوش تند عطرعطش تند معشوقی خشن اما این ،
اصن یه چیزی بود . بهم یه چهره ای نشون داد که اون لق لق اسپورت نامناسب پاهام و پوشش بی حفاظ تنم و موهای آشفته روی شونه هایم که انگار مسابقه گیس کشی بود ...
ناخودآگاه یه زمزمه محو ترسی گنگ بیخ گوشت سرعت ت رو زیاد میکنه و تابه خودت بیای متوجه میشی تموم نشانه های که اومدنی به جا گذاشتی که گم نشی ... گم شدن و تو مجبوری درامتداد رودخونه پیش بری ...
و هرچقد هم لیز بخوری و سرتا پا گل آلوده بشی ... اصن مهم نیس ..
مهم فرار از چنگال خشن سبز این جنگل رازآلود هس که پشت سبزی نرم برگهای درهم تندیده خودش یه تهدید عجیبی داره که بهت میتوپه که اومدی اینجا چکار ؟؟؟
ومن انگار .. از ازل .. هرجا میرم ... این پیام رو میگیرم. و حالا مطمعن شدم ... از زهدان مادر هم که بیرون کشیده شدم .. همین حکایتها بوده ... ....اووف
دیشب تاصبح پیچ خوردم و اشک ریختم. آستان خدایی که هرآنچه دوست داشتمو وبراش جنگیدم ازم گرفت ... دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه و برای خودم هیچی ازت نمیخام. دمت گرم برای همه چیز ...
از سر شب بیدارم
عالمی دارم
گاهی اشگ میریزم
گاهی خشم میریزم
گاهی ...
تنها قطره های باران آرومم کرد
یاد نامه دختری افتادم . چقد خوبه وبلاگ ی که دوست وهمرزم شهیدم براش درست کرد. همچنان هست ..
چرخ گردون را ...
تقریبا تمام انرژی مو صرف تمیز کردن یخچال و خونه کردم.
خیلی لازم بود .
البته به خودمم رسیدم . اول .
خونه شبیه اونچه شده که دلم میخواست.
آماده فردام که برم اداره. اما . میز تحریر رو آماده کردم برای خطاطی و مطالعه ...
عزم جزم کنیم برای تغییری درحال واحوال به امیدخدا
خورشید طلوع کرده اما نورش تنبله و سرد ...
منتظرم گرمتر از پنجره های رو به افق بتابه.... که بتونم حموم برم.
خیلی گرمایی که نورش به م میده رو دوس دارم. کلن انگار آفتاب پرست باشم.
نمیدونم ... شاید اگر بودم. بادمم مشکل میداشتم.
م
شاخ گوزن خیلی باشکوهه و نگاه سیاه باشکوه پرازآرامشش
فیل هم دوس دارم . گنده اس .
دلبر جان فرسود ازاو
کان دل نگشود ازاو
باشد که دلداری کند
هروقت فیلم یاد هندوستان کنه این شعر خاطر م میاد .
دلم میخاد در جمع حافظ خوانی شرکت کنم اما تااین لحظه قسمتم نشده ...
دلم همنشینی با بزرگان ادب و عرفان رو میخاد ..
البته چند تا مخاطب اندکی که اینجا دارم هم افتخاری ه که درخدمتشانم
هیچ کلمه ای اما نتونسته حس تماشای پرواز پرنده ها رو بهم بده
یا حس گردی ماه کامل ... یا منظره تماشای شفق ...
یا عطری که درون تنم و شامه ام میپیچه و اکسیری جادویی ه که شاید نشان حضور ازمابهترانی است در کنار تنهایی دلنشینم باخودم .
گفت برخیز کان خسرو شیرین آمد .
اصلا میخواستم چیزی دیگه بنویسم .
اما یه هو انگار قلم راه خودشو رفت .
آن خسرو شیرین ....
شما چی فکر میکنید؟
ازاعماق خوابی که درون خواب با آدمهایی که در راس کار بودن حرف میزدم و از مسولیتهایی که رو دوش داشتن و عین خیالشان نبود حرف میزدم و درسکوت ی ریشخند آمیز فقط تماشام میکردن. و من صبور و عزیز و پراز معلومات راجع این سرزمین از منطقه بیستون میگفتم.
بیستون کرمانشاهان
دومین روز از استعلاجی م هست.
سرم ی که گرفتم انگار توانی داد که بخوابم. بخوابم و بخوابم .
عجیبه... لحظه هایی که دلم میخواست استراحت کنم و از فضای نابرابر و ناسالم اداره دورشم.
ژن در گویش ما (کردی)چقدر عزیز به ژنتیک بشر اشاره میکنه . ژنتیکی که اینهمه تفاوت در هر چیز پیش میاره ...
دلم برای دستمال سر تمام نخ زن های قومم تنگ شده. هنوز خیلی جاها به سر دارن. و استفاده میکنن.
دیگه از تفاوتها نمیرنجم. و تلاش به قبولاندن چیزی ندارم. اما نمیدانم چرا و چطور شده و برای چه آنقدر میفهمم.
مهم نیست به چه زبانی و کجای این سرزمین باشه.
اما این فهم اگر به سرزمین دانایی و آگاهی برسه حسابه.
که تلاشی گروهی بینجامد. برای رسیدن به هدف ی ...
چه هدفی ...
کم کردن دردهای هم ....
وقتی این شعر برسر در سازمان ملل آویخته شد . هیچ حرفی باقی نمانده ....
بنی آدم اعضای یکدیگرند که درآفرینش زیک گوهرند
چوعضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
آری آری ...
هرقصه ای درست ازانتهای آن آغاز میشود.....
یکی بیاد برام ازعاشقانه هاش بگه ...
ومن امیدوار بشم که زیبای خفته بیدار میشه از گرمای شوق این مهر
دنیای خواب مث قبرستان تاریکی ه که توش میمیری .
الان بیدارشدم.
بیداری هم اینروزا برام مث باتلاقی شده که توش دست و پا زدم.
صحنه سیاست جهانی مث تماشا کردن بازی فوتبال شاید شده برام...
هرچند مثال بیرحمانه ای شاید به ذهنم رسید ....چون توی این بازی آدمهای زیادی میمیرن ...
و مث اون بازی خشن دست کودک تنبل شهری ه که بنگ بنگ شلیک گلوله آدمها رو به هو میبره و او عین خیالش نیس
داشتیم کنار نهر ی که از کنار خونه رد میشد بازی میکردیم .
برادر کوچکترم . گرد و سفید و کوچولو با شلوار نخی طرح دار تیره ای به پا کنارم بود. یه هو سگ همسایه بهش حمله کرد. درچند ثانیه این اتفاق افتاد و من در درون همون چند ثانیه همزمان با حمله او خودمو پرت کردم و گلوی سگ رو محکم فشار دادم. اونقد که مجبور شد دهانش رو باز کنه و نیشهای دندوناش دربیاره.
بی حال و ترسیده وارفتم توخودم. مادر دوید فرزندشو بغل کرد و با تحسین نگاهم کرد و گفت. نجاتش دادی
دیگه از هر خشونتی میترسیدم.
صدای برادرا سرهم بلند میشد . میترسیدم و منتظر میماندم. نکنه قراره منم کتک بخورم.
سالها گذشت ... یادم نمیاد خشونت درونم رو تا کجا مدفون کردم. و تاکجا سر دیگران بخصوص پسرای محله خالی کردم.
خالی م .
خالی از عاطفه و خشم حتی
میگم خالی از عاطفه ... نمیدونم . نمیتونم . آیینه ای میخام بهم بگه ... زشتم یا زیبایم
جدیدا بی جان و بیحال کنار گلهای ساکت صبورم دراز میکشم و از هرچه خود و خویشتن ه میترسم !
امروز شعر شاملو رو در مرگ فروغ و مراسم خاکسپاری ش تماشا کردم. حس کردم . خاک سپاری خودمه
شلوغی و ازدهام بی تو رنج دوران شد .
" آشنای من من غریبم بی تو با خیابان ها ... من رفیقم ."
بیتو هیچ چیزی و هیچ کسی جاتو نگرفت .
چه کردی بامن آخه ؟
بی تو همه فصلها فصل پاییز شد .
گفتم و شکفتن و زمزمه کردم از بهار و تابستان و زمستانی که مرا به دنیا کشاندی ....
اما در پاییز مهر تو ماندم.
چه کنم که لبخند ها از برق نگاهم پرکشید و رفت .
تنهایی مو دوس دارم .
چون عطر تو درمشامم میپیچه
یادته بهم نزدیکه ...ازنفس شاید نزدیکتر ...
امروز یه کافه محقر باصفا پیداکردم. و نشستم رو به افق
خلوتی بود و ابرها و پرنده و آسمان و چرخ کبود .
شبیه یاقوت انگشترت ...
پرواز پرنده دردورها...شبیه لرزش اشک در چشمان دریایی ات ..
بعد تو با طوفان ها رفیق شدم. موهای سیاهتر ازشبم، سپید تر ازکفن خونین ت شد نازنینم.
جیغ های من حتی نتونست هجرت ت رو به تاخیر بکشاند.
اونقد که بغلت کنم. بوت کنم. ببوسمت . تماشات کنم .
قلبم از درد هجرت ت داره میترکه .
قلب م
که جز مهری ازتو یادگار نیست
امروز یادم آمد که فرم اهدا عضو پرکنم.
قلبم بزنه
نبض ضربانم یادت رو در حافظه زمان ثبت کنه
مادرم
بعد تو من دگر عاشق نشدم
یه روز و لحظه خوب پاییز ...
حال آدم گاهی دست خودش نیست
حال نامعلوم
به حضور شان سلطانی مهرو عطوفت و شفقت او که شبیه نور خورشید هست دراین سرمای خشک ... گفتم خشک ...
انگار قراره دوشنبه دوباره بارون بیاد .
وقتی بارون میباره انگار قطره قطره های بیشمارش اسکناس و و پول و سکه هس که برسرم میباره ...
شبیه لحظه ای که لباس سپید عروسی پوشیده بودم ... و باران سکه میبارید و لبخند و هدیه و آرزوی خوب ....
یقینا دختران در اون پیراهن سپید شبیه ابر میشن به آسمان آبی قلب مرد زندگیشون...
یه عالمه احساس خوب داره آدم . توی اون لحظه ها ...
و چقد حیفه اگر به هم کمک نکنیم که سایه اضطراب و تردید و ترس ها کمرنگ شه ... زیر نور خورشید محبت این دومهر بان.
توی تاریکی این شب عزیز و نورانی ... قلبم یه هو لبریز از محبت همیشگی بی دریغ روحم شد .
همه چی ...همه کدورتها درسایه سار یک لبخند محو شد و قلبها امان نامه گرفت ...
رفتیم خونه دخترعمه م . با دخترش قهره ...
آنقدر خوشحال شدم که آخرش تونستم یه اجازه بااکراه ازش بگیرم و برم سمت دخترش.
توی یه حیاط هستن
درزدم و بهش گفتم ...سلام ...اگر تشریف بیارین خونه مادر .خوشحال میشیم. همین !
امیدوارم این کارم که همراه تواضع و فروتنی بود. میانه مادرو دختر رو به آشتی پرمهر و ادب و احترام برگردونه
عصبانی ش کرد.
ساکت ؟؟؟
ومن باز خندیدم.
ساکت ...
خیلی نرم اما محکم جواب دادم . باچشمان بسته ...رو به دیوار...
شما آروم باش .
خبری نیست .
زیادی جدی گرفتی خانم .
توی شکمش مشت و لگد زده بودم.
موقعی که سه نفری هجوم بردن مانتوی سبز یشمی عزیزمو ازتنم دربیارن.
سه کنج دیوارو گرفتم و زدم شون
آه
ازاندام ظریف و مچ به شدت آسیب دیده قلم بدست گرفته ام ...
میبوسمتان
که وقت حمله چقدر قوی و سرکش پهلوانی صفت خودتونو نشان دادین
نشان خودم.
به زبان کردی به خودم گفتم. ... آک... ای همکه زوره و کو هات؟؟؟
واوو ...اینهمه زور ازکجا آمد
واقعا قدرت ذن ه
نظر !
بر چهره او نظر از آیینه پاک انداز
پیشتر زانکه شود کاسه سر خاک انداز
قربونت بشم حافظ ترین زمان و دوران!
خب
شش و شش دقیقه شد
بدرود
توی این شب تاریک سیاه سرد زمین گم شدیم . از کی ؟ چه زمانی
ظلمت این افکار شوم بی برکت پرکینه و پربغض ،ذوق کودکانه انقلاب ما را به انجماد فکر رسانید . به من بگو آخر کجای این شب تاریک دستاتو گم کردم
این شکستن کمر ...هیچ تناسبی بااون بی مهری کوچیک نداره. اما لامصب ... چنان ضربه فنی ت میکنه. انگار فن آخر یه حریف کشتی گیره که پشتت رو به خاک میمالد
انگار با عزیزت تا دم پرتگاهی رفته باشی یه هو یه فشار کوچیک به شونه ات میاره و پرتت میکنه توی دل سیاهی های کدورت و بد دلی
چه میشه کرد
انگار همه مهربانی ها قرار ه تمام شن
چشمم ترسیده
دیگه هیچ فانتزی توی سبد دلخواسته هام نیس
دیگه پاییز رو تنهایی تماشا کردن ترجیح میدم
چایی داغ با سایه روبروی م که خودمم رو با آرامش سرمیکشم.
انگار اون جمله آزادی در بی آرزویی ایست ...محبوبم شمس ... مث پتک توسرم کوبیده باشی ...
گشته ام درجهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که نپرس