ثبت لحظه های  جادویی با 👧 بودن

بسته پستی رو میخواستم از پستچی بگیرم. داشتم فکر میکردم بچه ها برام هدیه فرستادن که دختر در قاب در قرارگرفت و گفت سلام مادری تولدت مبارک

اول ش شوکه شدم. و چند لحظه نگاهش کردم و بغلش کردم. وقتی فهمیدم واقعی آ. اشک پرید توچشام.

8 ام دی ساعت سه و خورده ای تا این لحظه باز سه خورده ای ده ام دی ماه 1404 که پرواز کرد ، جزو بهترین لحظه های عمرم شد.

باتمام وجود لحظه لحظه شو به کام کشیدیم . رفتیم کافه . قهوه لاته میهمانش کردم . و براش زیر نورآفتاب برفی کوهپایه های سفیدکوه کرمانشاه قسمتی ازشعر آرش کمانگیر و خوندم.

باچشمانی درخشان و نگاهی رنگین کمانی که بازتاب چشمان بی نظیرش هست بهم گفت مادر چقدر عجیبه . روز تولدت چه اتفاق های خوبی برام هربار می افته.

خداروشکر کردم

و خدارو شکر میکنم که خوش خوش بارهنگ خارجی که گذاشته بود و مث پروانه توخونه بالا پایین میرفت . و نهار شم که مث بچگی هاش کباب زرد خواست . باهاش فرستادم. یه ناخنک ی زد و گفت مادر همون طعم بچگی هامه.

صبح هم پسرم ژنگ زد و گفت ننه روز تولدت چه روز خوب و آروم و پرآرامشی ه ...

ذوق کردم و ج دادم آ ... دیدی ... حالا ببین چه اتفاق های خوبتری درراهه.

قول میدم به دنیا بیام هربار ...❤️

خدایا بازم ازت ممنونم که منو آفریدی به همین سبک و سیاق زهرایی ...

باهمه هرآنچه که هستم و بودم و میشم .

برای مردمم اول و بعد همه مردم دنیا 🌎 بهترین سرانجام رو تصور کردم و میبینم.

آن شالله

صدای جوشش گرمای بخاری درکنار نغمه پرندگان کوچک قوی گنجشک ی و خواب شب 🌙 قشنگم که کلی هیجان داشت با دختر . و اینکه رسما دوستش رو که دختر بهم گفت پسره به اجزای خونه معرفی کرد .

سرانجام با دنیا آمدم

دلم برف خواست

برفی خوش و سبک و نرم بارید.

دلم تعطیلی اداره و دور شدن از اون فضا و دیدار فرزندانمو خواست . که تشریف آورد دخترم و پسر م پشت خطمان تصویری حضورداشت. حضوری حمایتگر مهربان و درعین حال مطمعن و پرامید .

دلم اتفاقی خواست که مردمم و تک تک آدم‌های روی کره زمین و خوشحال کنه. دلم صلح میخاد .

صلح با درونم و با آدمها

❤️ م خوشبختی میخاد . برق خوشبختی درچشمان عزیزانم و همه آدمهایی که عزیز اویند.

دلم نوازش موهای ابریشمین یگانه دختر مو میخواست .

از حرف زدن باهاش سیرنمیشم .

آخ تعطیلی امروز فاز داد . به قول امروزی ها

صبح شد ا یه غذای خوشمزه میخام برای دختر بپزم . کباب زرد

مادربزرگ شون خییلی اذیت کننده اس رفتارهاش . اما عزیز ماهست . احترامش واجب . و باید از دختر دور نگه ش دارم. برای دخترم نگران بودم . و حالا میفهمم حق داشتم .

چقدر خودمراقبتی خوبه

برای دیدن شدن در قاب یه آدم سالم و آروم که ورزش میکنه و دیروز درباشگاه ازم دید ، دوسال بیشتره تلاش کردم.

و خوشحالم. الهی شکر

البته تمرین حضور در لحظه آصلا آسون نیس

اما شدنی ه . مطمعنم

برف بارید سبک و نرم و لطیف شبانه

بعداز ظهر فرزندانم منو غافلگیر کردن . باحضور یه هویی .

و خلق خاطراتی شیرین ترازعسل .

جالبه . دلم می‌خواست خونه باش م و خونه م

کرمانشاه برف سپید از کوهها برزمین و آسفالت رسید . یه تیکه یخ ه . خوشحالم . و نیز خوشحالی عمیق ترم یکدست شدن مردمم هست . الهی شکر

ادامه نوشته

منتظرم صبح شه

امشب خیلی زود خوابیدم . سحر سه بامداد باصدای وزش باد که درکانال کولر میپیچه بیدارشدم. توی خواب داشتن بهم مشگل گشا میدادن . یه خانم و آقا که نمیشناسمشان الان. فقط تصویرشان تو حافظه.م مونده .

پسرم درخواب م بود . و خانه ای که داشتیم. و انگار که دستشویی ش خراب بود . سنگ توالتشو برداشته بود .

یه جوری م

دلم نمیخاد صبح شه

ازخانه بیرون بزنم .

دلم میخاد بخوابم .حداقل همینطور تنبلی کنم . گرسنگی توی شکمم پیچید اما با خوردن کمی آب جوش آروم. گرقت

عجیب دلم میخواد بهم خدمت بشه .

باصداقت بگم . حس شاهدخت بودن دارم . ومنتظر تولدم

شاید تولد ی تازه در درونم .

از آدمها بیگانه م .

اون منظره موشی که جلوی خانه جارو میکنه . یه پادری خوش آمد گویی رو حالم و خوب میکنه .

حس و حال اون موقع ها که بامادرداشتم رو میده .

همه در محبت به من مسابق داشتن به خاطر مادر

داداشا بهترین هارو برام میخواستن و حالا میفهمم.

یه جوری م

دلم نمیخواد اینجوری درپرده بمانم.

آشکار بشم. ظهور کنم. درخودم

خودی که مرز دنیاها و خلقت هارو درنورده

دیروز آخر وقت اون زن بیچاره که سه هفته اس برای هفت میلیون قبض گازش میاد و میره .

باز اومده بود . داشتم نهار میخوردم. . توی آبدارخانه.

آخرش طاقت نیاورم

ورود کردم. و گفتم اقا مگه ماچند مورد خاص داریم . بهش کمک کنید دیگه .

و اخرش بهش گفتم خانم دفتر مدیر عامل تشریف ببر .

بغض کرد و گریه کرد. و گفت خانم به خدا دخترم دیشب خواستت خودکشی کنه ...

بلند شدم بغلش کردم . یه گوله اب دهن رو گونه م گذاشت . گفتم ساکت باش . بیخود . به خانوادت ت قوت قلب بده. کم نیار خدابزرگه . و راهیش کردم. و باخستگی اندیشیدم خدایا هستی دیگه عزیز جانم.

دم کارت زنی فهمیدم همکارا با رییس رو هم پول گذاشتن پرداختش کردن

لبخند کمرنگی برلب م نشست .

گفتم . من این سفر دست وبالم بست وگرنه منم کمک میکردم.

خسته م از انتظار،

والامقام .

توانی و مددی که طاقت ادامه بشه

تمام دغدغه ذهنم اون سگ سیاه بی زبان ه که پاش آویزان ه و خونین و مالین روی پله های سنگی اون خانه بی نورمیشینه و جانش درمعرض خطر ه.

خانم دکتر موحد بهم وعده داد که اورژانسی خبر بدم میاد اما وفا نکرد

هیچ کی مث خودم اظطرار نداره

به موقع نرسی.... دیگه نمیخوام هرگز باشی

بودنت چه دردی میخوره . دختر . این جمله باخودمه

برم صبونه

ادامه نوشته

خدای بی نظیر  چه برام داری ؟

در بیرون باد میاد . شب بی‌تابی میکنه اما خسته ازاونم باهاش وقت بگذرانم.

سرمای عجیبی بیرون ه

داشتم فک میکردم سه تا شیرآب های حیاط رو بپیچم . آب کولر و خالی کنم . اما حالشو ندارم .

اداره آنقدر شلوغ بود همه انرژی مو بلعید. با وجودی که به مردم عشق دادم . و مهربونی .

لما الان دلم میخاد مطالعه کنم .

رومان ژوزف بالسامو

قرآن

آما توانی نمونده

باشگاه هم سبک بود . انصافا

هی

کجایی جوونی

پارسال ازخدای بزرگ هدیه تولدی خواستم. داداشی و برد .

امسال نمیدونم چه سورپرایزی داره

غروب دربازی ابرها باخورشید و ماه باهام قایم موشک داشت . عشق بی نظیر من

شبها... ی نزدیک تولدم پراز خواب و دیدن آدم‌های تازه

که اکثرشان و نمیشناسم

واقعا متاثر م

دراین لحظه ایی که نزدیک تولدمه و خوشحالم و د.ر خلقت خودم و لطف پروردگار حیرانم.... خیلی ناراحت مردمم

مردم چقد اذیتن ؟ ناراحت شان م  وهیچ کاری ازم برنمیاد

واقعا متاثر م

دراین لحظه ایی که نزدیک تولدمه و خوشحالم و د.ر خلقت خودم و لطف پروردگار حیرانم.... خیلی ناراحت مردمم

وقتی مشغول مردنم هستم

ازوقتی متولد شدم . واقعیتش.

اینروزها خیلی به مرگ فکرمیکنم .

به تولدی دوباره

رهایی از وزن و نفس و تن

بی گمان این مرحله از خلقت که درپرده ای از اسرار پیچیده ، خیلی شگفت انگیزه .

چند سحر پیش باز تجربه اش کردم . اما به وضوح یادم نیس .

اما حالی‌ از ابدیت که سری هم به آرامگاه خانم دکتر .... زدم رو هرگز از یادم نرفته.

ویا پروازی که بی نوبت از صف انتظار خارج شدم و منو متوقف کردن.

هی شکر

اینروزها باز تهی میشم ازهیچ ، یه هیچ عظیم .

هی چرتکه میندازم . از زمان باقی مانده م

تصویری که او برام گسترده رو میبینم اما چشم دلم تاره هنوز .

شاید یه هوش سرشار پرده تاری شد.

هوشی که به کار باز شدن چشمان دل ❤️ نمیاد .

دراین شب سرد اول زمستان که به تولدم نزدیکه ... حس صعود به قله برفی دارم. و درعین حال سقوط به ته دره هیچ ازاعمالم .

دلم میخاد سبک بشم از مال

از طرح و نقش و تصویر ...اما

همش ایده و طرح و نقش تازه میاد تو وجودم.

تضاد عجیبیه

سلام

خونه م . دراین ساعت .

تا هفت و ده دقیقه خوابیدم .

خوش بود . خواب دیدم یه گاو اومد دم ایوان و به زبان بی زبانی آومد تو . رفت تو جارختخوابی خوابید .

و یع زنی تعدادی کفش برام آورد . بچه ها هردو خونه بودن

و خانم انصاری م بود.

حس خوبی دارم . انگار مث لاک‌پشت دارم پوست میندازم