امد اما درنگاهش مستی رویا نبود
لب همان لب بود بوسه اش اما گرمی نداشت...
زودتر از اداره بیرون زدم. نم نم باران برچهره ام درونم رو پراز تصویر رویا نمود.
رویایی از نقشی جادویی که نابهنجاریها را و غم ها را از دل شیدایی می زدود.
پیاده از مسیری ناآشنا اومدم. ...رسیدم به قهوه خانه سنتی که در چوبی قشنگی داره. محقر و دنج .
دربدو ورود ،عطر تند قلیان مشامم رو آزرد اما وارد شدم و سلام دادم به گرمی ...
من یک چایی میخام اگر بشه .
به احترام خاصی پیش پام بلند شد و گفت چشم . تشریف ببرید بنشینید میارم خدمتتان.
چند تا جوان مث کبوتر آزارمان کپه کرده بودن توی همدیگه و قلیان میکشیدن. جای خلوتی پشت بهشون نشستم. پولشم نگرفت. میهمانم کرد .
تابانه
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....