امد اما درنگاهش مستی رویا نبود

لب همان لب بود بوسه اش اما گرمی نداشت...

زودتر از اداره بیرون زدم. نم نم باران برچهره ام درونم رو پراز تصویر رویا نمود.

رویایی از نقشی جادویی که نابهنجاریها را و غم ها را از دل شیدایی می زدود.

پیاده از مسیری ناآشنا اومدم. ...رسیدم به قهوه خانه سنتی که در چوبی قشنگی داره. محقر و دنج .

دربدو ورود ،عطر تند قلیان مشامم رو آزرد اما وارد شدم و سلام دادم به گرمی ...

من یک چایی میخام اگر بشه .

به احترام خاصی پیش پام بلند شد و گفت چشم . تشریف ببرید بنشینید میارم خدمتتان.

چند تا جوان مث کبوتر آزارمان کپه کرده بودن توی همدیگه و قلیان می‌کشیدن. جای خلوتی پشت بهشون نشستم. پولشم نگرفت. میهمانم کرد .

تابانه

انسانیت

اگر از دورترین کرانه های فضا به زمین بنگریم به کوچکی ذره ی غبار خواهد بود ، دفعه ی بعد که کلمه ی انسانیت را می نویسی این را به یاد داشته باش ...

#پل_استر
کتاب: سفر در اتاق کتابت

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

زاهدِ ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست / در حقِ ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

2) در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست / در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

3) تا چه بازی رُخ نماید بیدقی خواهیم راند / عرصۀ شطرنج رندان را مجالِ شاه نیست

4) چیست این سقفِ بلندِ سادۀ بسیار نقش / زین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست

5) این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست / کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست

6) صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب / کاندرین طغرا نشانِ حِسبَةََ لِلّه نیست

7) هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو بگو / کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

8) بر درِ میخانه رفتن کارِ یک رنگان بُوَد / خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

9) هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست / ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

10) بندۀ پیرِ خراباتم که لطفش دائم است / ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

11) حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست / عاشق دُردی کش اندر بندِ مال و جاه نیست

یاد مرگ چه شهامتی باخودش میاره

ساعت سه و سی دقیقه شب ه .

درجستجوی ماه کامل به بهارخواب رفتم. .آسمان سرد و روشن.

یادتنهایی م در اون غروب دیروز دراین محله افتادم. و ماجراهایی که الان مجال تعریفش نیست.

وهمسایگانی که درهای خونه هاشونو بستن. و ازپشت در گوش میدادن.

داشتم فکر میکردم ، چی شده آنقدر میترسن. ازچی میترسن ؟

و من چرا نمی‌ترسم.

یاد مرگ آدم رو نترس میکنه . چقدر شیرینه . پس .

و اگر فرشته مرگ نبود؟

زندگی جاودانه رو همراه با این حس ازدست دادن خودمونو نمی‌دیدیم.

واقعا اینکه یه روز یه لحظه ای قراره بار سفر ببندیم .

یه ثانیه . کمتر از یه دقیقه . چقدر منوبااشهامت کرد . شکر

گرد و مهتابی و نرم و لطیف و رنگ پریده می‌درخشید.

یه هو برگشتم دیدمش.

چقد نورش متفاوت از نور چراغ برق ه .

اصلا قابل مقایسه نیست.

چشم من و نور تابش ماه . مث رادار بود . یه ارتباط شگفت انگیر.

آسمانی پرابر درماه دیدم.

شکر الهی شکر

نمی‌دانید چقدر حس خوبی ه که نیم ساعت زودتر ساعت خروج از دخمه ای رو بزنی بانام اداره.

فک کردم به زودی این ساختار کج و معوج و کریه و بد منظر که پدر ژپتو ی ما چهل و اندی پیش ساخت ... فرو ریخته ....

زخمی

➰انسان تنها آفریده‌ای است که توانایی چیره‌شدن بر غرایز خود را دارد ، اما در عین حال می‌تواند آن‌ها را سرکوب، دگرسان و جریحه‌دار کند و می‌دانیم هیچ‌گاه حیوان خطرناک‌تر از وقتی که زخمی می‌شود نیست.

👈🏿بنابراین غرایز سرکوب شده می‌توانند بر انسان چیره شوند و وی را به تباهی بکشانند...

📘انسان و سمبل هایش
#کارل_گوستاو_یونگ (پدر روانکاوی تحلیلی )

هیچ چیز خلاقانه تر از مرگ نیست

هیچ چیز خلاقانه‌تر از مرگ نیست، زیرا تمام راز زندگی است. به این معنی است که باید گذشته را رها کرد، از ناشناخته‌ها نمی‌توان اجتناب کرد، "من" نمی‌تواند ادامه یابد و هیچ چیز در نهایت قابل تثبیت نیست. وقتی انسان این را می‌داند، برای اولین بار در زندگی خود زندگی می‌کند. با حبس نفس، آن را از دست می‌دهد. با رها کردن آن، آن را پیدا می‌کند.

حکمت ناامنی
آلن واتس

📍@ravantahlil | گروه آموزشی روان تحلیل 📚

الحمدالله

بامداد ه

ساعت چهار و چهار دقیقه سحره،

الهی شکرت

الحمدالله

انگار خبرهای خوب با خبرهای به ظاهر ناخوب باهم به آدم میرسه.

آره.

درست همزمان خبر ناخوب ، منو متوجه اهمیت داستان کرد .

حمله به قلک پول مخفی .

قلکی که ماهانه ۵۰ میلیون دلار از منابع مالی و از روزی دهان مردمم درآن واریز شده.

برخلاف تصور ما که منتظر بودیم‌ به زیرساخت‌های انرژی مون حمله شه.

مبهوت قدرت و خرد مطلق آفریدگاری هستم که این سناریو رو طراحی کرده .

منتظر حمله اسرائیل از نوع دگر بودم.

و الان متوجه شدم.

بنازم اون لیلای آفریننده رو

شکر محبوب

کافیه همه مون آروم بگیریم .

از هر تحلیل و پیش داوری و پیش‌بینی.

حتی.

وفقط تماشا کنیم .

از خانم دکتر فرشته انشا پرسیدن چرا آقای هویدا امکان خروج از کشورو داشت و نرفت ؟

اییشان دودلیل آورد .

که آقای نخست وزیر تماشاچی نبودن که از صحنه خارج شن . بازیگر بودن .

جالب ه برام که این جمله خانم دکتر رو الان لازمش داشتم بهم برسه که خدمت همه هم میهنان عزیزم بگم که بازی نکنیم .

فقط تماشا کنیم !

لحظاتی رو که خدای بزرگ بازیگره 😍🙏❤️