یاد مرگ چه شهامتی باخودش میاره
ساعت سه و سی دقیقه شب ه .
درجستجوی ماه کامل به بهارخواب رفتم. .آسمان سرد و روشن.
یادتنهایی م در اون غروب دیروز دراین محله افتادم. و ماجراهایی که الان مجال تعریفش نیست.
وهمسایگانی که درهای خونه هاشونو بستن. و ازپشت در گوش میدادن.
داشتم فکر میکردم ، چی شده آنقدر میترسن. ازچی میترسن ؟
و من چرا نمیترسم.
یاد مرگ آدم رو نترس میکنه . چقدر شیرینه . پس .
و اگر فرشته مرگ نبود؟
زندگی جاودانه رو همراه با این حس ازدست دادن خودمونو نمیدیدیم.
واقعا اینکه یه روز یه لحظه ای قراره بار سفر ببندیم .
یه ثانیه . کمتر از یه دقیقه . چقدر منوبااشهامت کرد . شکر
گرد و مهتابی و نرم و لطیف و رنگ پریده میدرخشید.
یه هو برگشتم دیدمش.
چقد نورش متفاوت از نور چراغ برق ه .
اصلا قابل مقایسه نیست.
چشم من و نور تابش ماه . مث رادار بود . یه ارتباط شگفت انگیر.
آسمانی پرابر درماه دیدم.
شکر الهی شکر
نمیدانید چقدر حس خوبی ه که نیم ساعت زودتر ساعت خروج از دخمه ای رو بزنی بانام اداره.
فک کردم به زودی این ساختار کج و معوج و کریه و بد منظر که پدر ژپتو ی ما چهل و اندی پیش ساخت ... فرو ریخته ....
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....