اخرین سحر رویایی و خلوت شبانه من و عشق بازی با یار
با زمزمه تند و پچ پچ باد در میان شاخه های برهنه درختان بیدارشدم.
غوغایی ه درمیان اعماق شورانگیز تیره شبانه آسمان و ابرهایی که باد تند داره جمعشون میکنه.
امسال با وجود ی که دیگه وحود جسمانی داداش عزت عزیزم رو درکنارخودم ندارم. اما خوب بود .
البته تنهایی پدر بچه ها اذیتم میکنه. دوس داشتم زندگی شو لذت ببره ...خداکنکش کنه. باوجودی که در آزار م ازهیچ چیزی چشم پوشی نکرد اما به حکم ازلی مهری که برقلبمان مهر شده همچنان دوستش دارم و بخشیدمش. هرچند فراموش نکردم.
کمرم دیروز گرفت. خیییلی کار کردم. در هفته اخیر .
دلم تمیزی میخواست. کمک به دوستانم. .
و دیکه اینکه بچه هام الان در اتاق هاشون خوابیدن. و حس بی نظیری دارم اژ شکر و سپاس.
ولی خیلی گریه کردم از کنر درد.
عوضش الان کنار بخاری و خونه تمیز و گلها و حضور دلنشین بچه های بی نظیرم . شادم و سپاس گزار او ...
و دوستان خیلی خوبی که دارم....
وای بهنام و بهار بچه خای عمو رسول و خانم بهرامی ...قشنگ دو فرشته بی بال ن
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....