برای خودم . مخاطب خاص
شب یلدامون به سحر حق وطلوع خورشید حقیقت وصل بادا باد
شب یلدامون به سحر حق وطلوع خورشید حقیقت وصل بادا باد
آدمها محترم هستن . حتی اگر ما نخوایمشون.
حتی اگر مارو نخوان.
این درس امروز من بود .
واینکه ....دل نگران فروپاشی و تجزیه میهنم بودم.
اما امروز که پیکره گستره آسمان رو باهمه ابر های متفاوتش تماشا کردم.
متوجه شدم بزودی همه مرزها برچیده میشه .
همه به حکم اضطرار برای نجات زیست کره عزیزمان مادر زمین مجبور میشیم یکی بشیم ...
مصداق اون شعر حضرت سعدی ...
بنی آدم اعضای یکدیگرند ....
دلگیرم .
ازخودم .
کاش کسی بود که میتونستم از خودم پیشش شکوایه بگم .
بشنو صدای سکوت مرا ... نشنیده مگیر ...
هیچ موجود زمینی نیست که نگاهی از سر همدری درسکوت بهم بندازه ...به پیکره گسترده تنهایی م که حفره خالی در کهکشان وجودم وجود آورده...
یادش به خیر
سالها پیش سرودم .
درمقام یک دوست بخوان ازنگاه خسته ام
که سکوت یاری دهنده ترین یاری توست
دلم میخواد یه کبریت بزنم. به هرچه. که دارم و ساختم.
چرااا
شاید دست از سرم برداره دنیا
دلم برای هیچکی تنگ نشده جز عاطفه!
زن تنهای کارتن. خواب بی نیاز. آرام.
دنیا هیچ. قشنگ. نبود. ارمیا راااست گفت
علم ریاضیات به گمانم به ذهن مشوش بشر لگامی بده که بتونیم از بعد و ابعاد و منظرگاه تازه نگاه کنیم.
سرخوش آن دل که ازاین خبر آگاه است .
خونه گرم ه . امن ه . گلها دراوجزیبابی خودشونن. مث خودم.
باوجود ریه درد و گلو درد و کلیه درد ...
دردها مث بازی( قمچان) هفت سنگ ه برام.
باهاشون بازی کردم.مث مهره های شطرنج .
دوستی گفت تو خیلی باهوشی که صبح تو با انرژی و لبخند آغاز میکنی.
شاید . نمیدونم.
دور خودم میچرخم ببینم میتونم برآورد کنم چقد برام توانی برای ادامه باقی مانده آیا....
اون جمله مخاطب ناآشنا که ازروی انرژیش شناختمش توسرمه.
آزادی من آوردی .
منحرف .
به گذشته برم گردوند .
عاشق شدم. سیزده سالگی
ازدواج کردم باهاش بیست سالگی
مادر شدم در اوج روزهای دانشجویی و فقر...
پدرش آقاجون م شد . ومادرش مادرم.
آقاجون انرژی مو شناخت. ازهمون بچگی تحسینم میکرد. باپسرش سر هرشاخه ای پریدم. بندرعباس رفتیم. خونه ای که درش قفل نداشت. و شبها چاقویی که برادرم داده بود و با نگاهی از عجز از کله شقی م...
مراقب خودت باش ...
پدر که حتی نگاهم نکرد. و ... گذشت ... گذشت ... رشد کردم و به میزان رشد م . جامونده و ریشه حسادت دردرون ش . ریشه مهربونی مو خشکاند. زیرپا میزد و بازی میکرد.
یاد بیت حافظ عزیز...
عرصه شطرنج رندان رامجال شاه نیست .
آره آزادی من درآوردی خودمه. ساختمش . در تنهایی
که رفته رفته حضور خالق م رو رونق داد. درنظرم. دیدم. و حس کردم.
و علم ریاضیات .
شاه زندگی خودم شدم. شاه چه شهبانو چه شاهنشاه. شاه ه
یه نظر داشتم که آزادی منو عین انحراف قلمداد کرد . اما ننوشت چه انحرافی. و قضاوت ذهنی خودشو در آسمان اندیشه به جا گذاشت .
حتی آدرس وبش رو هم به جا نزاشت.
میخواستم بهش بگم حتی به این آزادی من آوردی منم حسودی کردی جناب .
واگر حسادتی کودکانه نبود . میموندی و وبت رو معرفی میگردی . دنیای مجازی پرشده از آدمهای ترسوی متعصب بزدل .
چون آزادی یه کهکشان دور از تصور و دسترس شونه.
اگر به این آزادی رسیدی و خودتو محدو یه سری چهارچوبهای کردی مردی یا زنی واقعا . درود
منی که حتی از دست اتاق شلوغ آشفته م نمیتونم نجات بدم خودمو .
شیر خریدم. شیر تازه .درست بعد از دلزدگی گردش در فروشگاه رنگارنگ بیخودی .
با زردچوبه یه لیوان شو خوردم برای شام .
و یه مقدارش دام پیشی مادر شب کوچولومون که تازه از کتک کاری باهمنوعانش جان سالم بدر برده.
سه تا دیگه زاییده . مادرش .
شیر رو باولع خورد .
ارتباط با این موجودات زبان بسته از زبان بازهای پرطمع نیش دار بهتره .