جز از کل منسجم

دیشب میهمان صفای وجود دوستم شدم.

جملاتی رو ازاین کتاب برام خوند .

در سکوت اندیشیدم. کاش دفتر نوشته هامو می‌دیدی که چقدر واقعی تر و ملموس تر اینها رو من تجربه کردم و نوشتم.

کلی پس از شنیدن داستان زندگی م برآشفت و گفت ...تو مشغول بودی . همش . نا مسوول .

چقد راست گفت.

دراین لحظه که اینها رو مینویسم. شکمم سیر از رشته پلویی ساده با پیاز فراوانی ه . و ماستی که خودم زدم.

و دارم به گذشته ای می اندیشم که توش چقد تنها بودم.

ومونس م فرزندان کوچک بی گناهم بودن.

و درآستانه ۵۱ سالگی هنوز براین فکرم که چرا نمیتونم ازخودم مراقبت کنم.

بزرگترین چیزی که منو در معرض آسیب قرار داد

مهربانی و رحم و رافت درونی قلبم بود .

و باتمام وجود از قوم کرد اعلام برائت میکنم.

مادر

مرحوم ماکسیم گورکی رو دارم میخونم. آدم تلخ

زمین اصلا جای قشنگی نیس تا وقتی

مردان سرزمینت زنان رو مسوول کارها ی خودشون بدونن و جنس دس خورده

چه نامبارک روز مرد و زنی که جز نروماده دراطراف نبینی

سلام

می‌بخشی ن ، انقد تلخ و سنگین نوشتم.

تله و سنگین م . پرم از حس ناامنی از حضورها..

حقیقتا شاید مرگ پدر وپدرشوهر و بعدش دوتا برادرهایم این حس ناامنی روداده... نمیدانم.وشاید جدایی م .

شاید نباید تلاش میکردم متقاعد شون کنم خودم میتونم ازخودم مراقبت کنم .

دلم میخواست به پدر بچه هام عید شو تبریک بگم . اما وجودم و یادآوری حضورم بزرگترین زخم ه براش.

اقای هم وطن گرامی .... شاید امثال من و آقایانی شبیه من .. آقای دیاکو همشهری. و کسانی که شبیه من تجربه قلم زدن ای چالش‌برانگیز و انتقادی داشتن این شکنجه رو تحمل میکنن.

روانکاوی های طولانی شاید منو وخانواده مو به حالت عادی یه کم برگرداند.

صحنه هایی رو ترتیب میدادن توی تلفن که انگار منو دارن میدزدن. و برادر و همسر و فرزندانم رو آسیب زدن و منو درجایگاه که سزاوار مرگ م قرار دادن.

این نحوه شکنجه روانی و روحی رو تازگی عنوان کردن که دیگه جواب نمیده.

چون چیزی‌ برای ازدست دادن نمونده.

خواستیم سرنوشت خودمون رو بدست بگیریم . باورها و مذهب مون رو خودمون انتخاب کنیم . و سبک زندگی مونو ...

ببین به چه روزی افتادیم .

دلم میخواد یه عزیزی بیاد اینجا بهم بگه من موفق شدم . تونستم .آرزوم اینه یه نفر پیدا شه بگه من باخودم آرامش دارم . از حضور و خلوت خودش لذت ببره...

پی نوشت :

اقای هموطن خیلی شفاف و روان راجع بدیهیات و لوازم مادی یه سازه خانوادگی صحبت کردن. منم چیدمان فکری و حقوقی و شو مد نظر داشتم . که برای ساختن یه کانون پراز صلح و صفا و شناخت طرفین ، مد نظره.


ادامه نوشته

سحره هنوز. البته اذان داده . و نماز صبح و شب م خوندم. و ظاهرا مقدس ترین و موجه ترین آدم زمینم.

اما وقتی خودمو میکاوم.

بخصوص بعد هجرت داداش عزت الله که

کنار مادر قرار گرفت . و دوتایی شون یه اترژی فوق برفوق برام فرستادن.

و البته . همصحبتی با پروانه ی جانم . دوست آیینه صفتم که بهم گفت ...

گلی قبول کن توی انتخاب ت گتد زدی .

دراین لحظه که جمله شو اینجا ثبت کردم. متوجه شدم شاید م گند نبود انتخابم.

خودم بهش گند زدم.

و نتیجه این شد که اون زهرای مهربان عاقل تیزهوش نفر دوازده کنکور آزاد و چهار هزار سراسری ه قرآن خوان نمازخوان محبوب همه چقدردراین لحظه درنظرم احمق شد ؟

اون زمان که فکر می‌کرد تنها سکان دار زندگی خودشه . خودش همه چی تمام ه .

شاید درحق خودم کم انصافی کنم.

زندگی مو نوشتم . مث آیینه... میتونید بخونید .

اما دراون گزار که می‌درخشیدم . اگر درخشش مو در کنار او(همسرم) به منصه ظهور می‌رساندم.

اگر ...

ولش کنید . آما و اگر و ...

ایشان راه و درست میدید .

ای وای من

اونو خودخواخواه دیدم. اما منم درکناراو باید خودخواه میشدم. به خودم میرسیدم.

و تعادل و میانه روی رو پیشه میکردم.

هرچه نوشتم . هرچه تجربه کردم. برای این لحظه بود که بفهمم وقتی همسرم میگفت نرو . نکن . نمی‌رفتم و نمیکردم.

نمیدونم .

من قربانی دو برزخ دو تربیت شدم.

اززندگی پدر مادرم که همه چیز زندگیشون و با بقیه شریک می‌کردن. حتی لحاف تشک منو داداش کوچیکه رو به میهمان میدادن. کپی پیست کردم برای خودم. و این همخوانی نداشت .

باآدم‌های این نسل . البته .

آنقدر احمق شدم که فک کردم عشق کودکی م که ازخدا خواستم زنده بمونه و مال من شه ... مث کوه پشتمه.

حله .

دارمش .

پس بریم به کمک و یاوری کردن و یاور شدن....

ای وای ای وای که سر خاک عزیز داداش و مادر گفتم . برای خودم میگم.

درسته . نمیدونم چقد من در ترسو شدن ایشان سهم دلشتم.

چقدر جامعه و حکمرانان کم لایق مان سهم داشتن.

که به جایی برسه که دیگه یادخدا نیفته.

میخام اینو بگم.

در بی خبری او ... خودم سایه شدم.

خاک برسرم

میخواستم تجلی حضور او شم درزمین .

پرده ای شدم به چشمان خانواده م.

خودمو انداختم تو دهن اطلاعاتی ها

حریم م . امنیت روح و روان خانواده م . برادرانم

یاالله

کاش بدانید که با چه حربه ناجوانمردانه ای روح و روان و امنیت و اعتماد به نفس و عزت نفس آدمها رو خورد کردن. و خورد شد .

یک رویه و قالب زرین طلایی شبیه همون مقبره هایی که برتن حرم امامان و پیامبران پوشاندن.

و پوشاندیم.

سروده جادویی تیشه ... که در مصاف با اون بیتی ازمولانای جان که دکتر نیکودل برام فرستاد . ...

-گر به ظرفش عاشقی شهی ور به مظروفش نظر داری تو گمرهی

وباعث شد تاصبح پیچ بخورم و درون حمام خانه که نورش اذیت نکنه خانواده مو . سرودم.....

تیزی تیغه قلمم

برای خودم بود

آه هههههه

خدای من

الان میفهمم سه انگشت به سمت خود گرفتن یعنی چه

من برم .

شاید این ویرانه ای که ساختم و به دروغ کعبه نامش گذاشتم رو

یا خاکی ازش تو سرم بریزم ...

از فرزندانم و خانواده خودم و پدر فرزندانم به خاطر این خطای بزرگ راهبردی م در جایگاه ستون دوم خانواده صمیمانه طلب بخشش دارم. اگر بشه و این طلب بخشش خودخواهی نباشه ...

دلبرا ای که تورا طبع سخن پرور من

مهربان نمود که دستی بکشی برسر من .

اینروزا باوجود ی که پیکر جانم از رفتن ناگهانی داداش درهم شکسته و خورد وخاکشیر و اشک ریزان اما ...

رد پای مهر دوست رو از طلیعه طلوع صبح ...از سرمای گزنده اول صبح... بر چهره تبدارم...

از نگاه پرمهر حیوانات وحس هم دردی شان ...

از محبت همکارا ...

نگاه نگران فرزندم که دیگه نمیتونم خودمو قوی نشان بدم. و اشک ریختن و سوگواریمو درسکوت تماشا میکنم...

از آب شدنم مث برف ...

از آه ..... نظری برمت مسکین انداز ...طبیبا

برای داداش عزت الله م

شش روزه رفتی . رفتنت چنان درهم شکسته منو ...

نمیدانم چطو خودمو جمع کنم.

دیگه کسی مث خودت نیس ...قانع شکر گزار .

هربار منو می‌دیدی... بهم میگفتی یاور خوبی ...

باهم به کمک فقرا میرفتیم. و الان تو نیستی که یادم بیاری خدا هست .

ای وای ایوای ...من بیچاره چکارکنم.

حس میکنم تمام دل و جگر و روده م زخمه .

و کمرم. یه شکستگی وحشتناک و یه حفره گنده تو دلم کنده شده.

با ریختن خاک روی تربت نجیب بی عیب. ت ... و خواندن سوره ملک ،آخرین قدرت م و به نمایش اون قوم زنده کش مرده پرست به نمایش گذاشتم. و الان ..

. تو نیستی ... بااون نگاه زلال و شفاف بهم لبخند بزنی . و بگی یاور ماشینمو روبراه کنم همه جا میبرمت .

دیگه هیچ پیکان قراضه ای رو به عشق خودت سوار نمیشم.

دیگه حتی دوس ندارم خونه ت برم. .اون محله برم... که از فاصله دور هرم نگاه مهربانت به سمتم آغوش باز می‌کرد.

شما میگین چه کنم.

هیچ کلمه فلسفی و هیچ ادعای ایمانی هیچ کاری ازدستش برنمیاد .

راستش کم آوردم . خییلی وحشتناک ...

یه هفته مادر به خوابم می آمد... و فرشهای خونه شو که سراب افتاده بود درسکوت تماشا می‌کرد. ‌

فک کردم آب زلالی و روشنی آ... اما غم بود.

ای کاش چشم ببندم و بیدار نشم. این بیداری که خواب مکر دنیاس .

عشق رو مهربانی رو عطوفت رو ...باخودت بردی برادر جانبازم

جانباز بی درصد و بی نشان م.

دیگه صداهای بلند اذیتت نمیکنه.

دیگه مسخره ات نمیکنن

دیگه دلخورت نمیکنن

خوش بحالت ... بااون چهره پراز لبخندی که هنوز بعد ۲۴ ساعت فرشته مرگ نتونسته بود زندگی و ازش بگیره.

ای وای ای وای برا شون هل گرمم

برا نازکیش خوم و منالگانم

برا مومن خدا دوس گم

مرسی از تسلی خاطری که بهم دادین

لحظه هایی ه که به قول حدیث بانو پرم از احساسات متناقض و عجیب.

یه خلا شبیه یه گودال هولناک ....مث این فرو رفتگی های یه هویی زمین توی درونم ایجاد شده.

امروز دوستم ازم پرسید یه زندگی خوب برات چه زندگی ه ؟

تولدم و سورپرایزی بزرگ

داداش به رحمت خدا رفت. سبک وآسان .

مث گنجشکی سبکبال از ایوان دنیا پرکشید و رفت .

و من ماندم و دنیایی که خالی از حضور پرمهر جسمانی اوست .

امروز تولدم ه. یعنی ۲ و ربع تا دو نیم شب میام .