جز از کل منسجم
دیشب میهمان صفای وجود دوستم شدم.
جملاتی رو ازاین کتاب برام خوند .
در سکوت اندیشیدم. کاش دفتر نوشته هامو میدیدی که چقدر واقعی تر و ملموس تر اینها رو من تجربه کردم و نوشتم.
کلی پس از شنیدن داستان زندگی م برآشفت و گفت ...تو مشغول بودی . همش . نا مسوول .
چقد راست گفت.
دراین لحظه که اینها رو مینویسم. شکمم سیر از رشته پلویی ساده با پیاز فراوانی ه . و ماستی که خودم زدم.
و دارم به گذشته ای می اندیشم که توش چقد تنها بودم.
ومونس م فرزندان کوچک بی گناهم بودن.
و درآستانه ۵۱ سالگی هنوز براین فکرم که چرا نمیتونم ازخودم مراقبت کنم.
بزرگترین چیزی که منو در معرض آسیب قرار داد
مهربانی و رحم و رافت درونی قلبم بود .
و باتمام وجود از قوم کرد اعلام برائت میکنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳ ساعت 18:30 توسط ZAHRA
|
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....