دیشب میهمان صفای وجود دوستم شدم.

جملاتی رو ازاین کتاب برام خوند .

در سکوت اندیشیدم. کاش دفتر نوشته هامو می‌دیدی که چقدر واقعی تر و ملموس تر اینها رو من تجربه کردم و نوشتم.

کلی پس از شنیدن داستان زندگی م برآشفت و گفت ...تو مشغول بودی . همش . نا مسوول .

چقد راست گفت.

دراین لحظه که اینها رو مینویسم. شکمم سیر از رشته پلویی ساده با پیاز فراوانی ه . و ماستی که خودم زدم.

و دارم به گذشته ای می اندیشم که توش چقد تنها بودم.

ومونس م فرزندان کوچک بی گناهم بودن.

و درآستانه ۵۱ سالگی هنوز براین فکرم که چرا نمیتونم ازخودم مراقبت کنم.

بزرگترین چیزی که منو در معرض آسیب قرار داد

مهربانی و رحم و رافت درونی قلبم بود .

و باتمام وجود از قوم کرد اعلام برائت میکنم.