همه جا عکس رخ یار توان دید ...
به سختی پریود شدم باز ... به همم ریخت این هورمون های وروجک ... اونقدر که دیگه نمیشد قایمش کرد...
هرجا که روم پرتو کاشانه تویی تو ...
دیگه دلم نمیخاد آدمیزاد رو ببینم ... هرچند تا زمانی که دهان باز نکردیم و دوس دارم ....
درسکوت ...
فیلمی دیدم ترکی ...ماجده ...
پسر نوجوانی دراین فیلم برای اینکه دوست دختر ناشنوا ش بتونه حرف بزنه وبشنوه تلاش میکرد... خنده م گرفت...
که چی
درو گوهر بریزه ... دلتو بشکنه ...
اونطور که من شکستم ..
عجیب باخودم به گود زورخانه رفتم...
آنقدر سرگرم زورآزمایی م که این وسط غیری اگر هست بین ما له و لورده میشه...
راستش دور خودم میچرخم ... آدمها برام فقط تکراری از تصویر خودمن ...همه مون یکی یستیم.
پروانه در آتش شد ...
بال وپرم سوخت و خاکسترشد ... دربین عادی روزمره ها مث شب چره گیرافتادم... احمق گیج نادان نفهم بیخود بیخودی ... که هیچکدام ازاینجا بیچیزیمو درنظر م نمیپوشونده
تمام .
صادقانه ترین اعتراف عمرم.
بردی قبول
اما چه سود ازاین برد و باخت ...
میدان مسابقه خالی از حریف ه نازنینم ...
وقتی درمن شوری برنینگیزی
یوسف به رها شدن ازچاه دل مبند ... ازچاه میبرند که زندانی ات کنند ..
گاهی گل پرپر سرمزارم
گاهی اشک شور درد دوری حلقه زده در چشم عاشق و معشوق ...
آخ
ازبازی خلقتت
آخ از لیلی مجنونی ت
آه ازعشق و معشوقی ات ...
من که فهمیدم یکی هستی
خودتی
من نیستم
قبول
اما تو ...تو .... عکس و رخ یار و عطر و عطش و تپش و شور و غوغا ...
همه به کنار ...
کجایی
کیستی
به من بگووو
در زمین ت آسمانت لامکان ت لازمانت هرجا چشمم و ترسوندی میرم
میرم
رفتم
که چه ... بگو ... هیچ
هیچ
هیچ
غرض نقشی است کزمایادگارماند
منم نباشم یکی دیگه بهتر ازمن...
از خزانه غیبت ...
نمیدانی چقدر عاشق تفنگ و گلوله و آتشفشان و سیل و زلزله و طوفان ت شدم ...
هرلحظه سر بریده خودمو زبون بریده مو میزارم رو سینه م ...
یاد اون نقاشی رسول احمدی می افتم ...
تو رختخواب . بور و سر بریده روحش دورتر دردستانش
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 13:35 توسط ZAHRA
|