ندانستم این دریا موج خون فشان دارد...

دارم ازپنجره اتاق اداره ،گذر ابرهای خاکستری کمرنگ رو از روصورت پرنور خورشید تماشا میکنم...

درختان کاج و صنوبر فکرکنم ...همراه بامن این صحنه رو تماشا میکنن...

چقدر نظم و آگاهی و مهر دراین صحنه هست.

رابطه هامون. عاشقی کردن هامون...

وقتی وارد رابطه میشیم ... حس قوی که من میتونم وجودمون رو پر میکنه...

براستی چقدر آگاهی نسبت به خودمون و طرف مون داریم.

اصلا مجالی بوده که آگاهی کسب کنیم.

زمانی که توی روی خانواده م ایستادم که میخام اینو ...

یه اعتماد به نفس جوان خامی داشتم که من میتونم .

نتونستم.

واقعا نتونستیم. تعارفی نداریم.

همین چند روز درگیر اینم که به عزیزم بقبولانم که وقتی از بدقولی من اذیت شده. معطل شده. صریح و شفاف بهم میگفت. نه اونروز عید به باورها م حمله کنه.

یه حمله کاملا بیهوده...

محکم و بی‌پروا چند دقیقه به خورشید نگاه کن... اگر خطر کور شدن رو حس نکردی؟؟

همه جارو خورشید میبینی ...

کاش مقدراتمون طوری رقم بخوره که بتونیم هنر نگه داشتن رابطه رو با احترام و گذشت و و مدارا که لازمه اش آگاهی ه ... نظم ه

.. صبوری ه ... تعامل ... و پذیرفتن تفاوت های هم هست ...رو یاد بگیریم ...

دلتنگم و تنها درمیان انبوه دلدادگان زبونی که حتی توان مدارا و همراهی رو ندارن ...

وقتی که در موضع ضعف یم ...

راستی من چی ... من توان مدارا و همراهی رو دارم ؟؟؟؟