شلیک یک گلوله معراج تفنگ است

هرقصه ای درست ازانتهای آن آغاز می‌شود

...اون شلیک و دوس دارم .

اون خشونت خالی شدنش رو ....

انگار ته چهره دختر کرد یه خشونت و صلابت محوی هست ...یه جذبه ای که به هرکسی اجازه نزدیک شدن به خودش رو نمیده ...

درعین حال...وقتی دل سپرد ... فرش زیر پای عزیزانش میشه ...

من اما ازفرش زیر پا به عرش اعلایی او رسیدم...

آنجا که عرش و فرشی نیست ... هیچی نیس

جزاو

اوکه قدمت قدیم حضورش .... تور پوچ میکنه. نیست میکنه .

محوت میکنه.

همه چی اوست ... و تو در میان نیست شدنت ... همه او میشی... عطر حضوری ناب و اکسیری نایاب که خودت حتی باور نکنی ممکنه ازتو باشه.

تو واو ...

من وما...

تموم این تقسیم سلولی هل... باز برای اون لحظه تماشایی یکی شدن و وصل و دیدار ه

نوع نگاهت به تموم شدن فرصت زندگی کردنت تغییر میکنه...

یک ثانیه حتی میتونه سالی و قرنی مهلت رو درخودش نهان کرده باشه

....فرصت ؟؟؟؟

..... برای اینکه محو بشی ...تو حس چشمه!

....چرا چشمه

....چون سیرابت میکنه....

حد اشتیاق چشمه به سیراب کردنه

غرق بشی تو حس چشمه.....

یادش به خیر ...زمانی که سروده جادویی چشمه رو سرودم ...

یادش به خیر ... بذر عشق ...

حتی کاغذ دستنوشته بذر عشق رو ازدست دادم.

برای او خواندمش . مرد جوان درسایه که همیشه و سالهاست که درتعقیبمه.

شاید اون تن صدا و اون طنین اون شعر . به صلیب کشیده ...

خیلی یادم نمونده...

وقتی همکارم برای همسرش خونده بود. یه پسر کوچولو به اسم ارمیا داره ... بهش گفته بود ... بابا این خانم برهنه اس؟؟؟ و روش نشده بود شعرو تماشا کنه.

فکر کرده بود زن برهنه آیه.

در هرم عریانی اش ازشرم ...چکه چکه آب شد ...

یا ...

وای دم اذان ه ....

درزیر سپیدی سینه ام کبوتری زخمی آرام دارد ...

کبوتری که ...

و همه هست میدونست ومیدونه که اون کبوتری زخمی ... کیه ...

الا خودم که ... هنوز حجاب خودمم