ای وای ای وای
از کهکشانی دورم انگار
و درست درلحظه صحبت با کسی ... ترجیح میدم سکوت کنم.
دلم میخاد ازروی سه شنبه و چهارشنبه بپرم.
از میان آدمها روح بشم ...
برم ... برم به دل اون ... بی وزنی محض
بی فکری و رهایی جسم و جانم
حتی هوس دیدار مادر هم ندارم....
برم ...
نمیدانم کجا ... فقط برم و....
اون لحظه هم آغوشی رو که دریار یکی بشم رو دوس دارم ...خیییلی
باتمام وجود م جلو میرم و هیچی برا م نمیمونه ... این هیچ رو دوس دارم. چون اگر بمونه نمیدانم باهاش چه کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:34 توسط ZAHRA
|
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....