از کهکشانی دورم انگار

و درست درلحظه صحبت با کسی ... ترجیح میدم سکوت کنم.

دلم میخاد ازروی سه شنبه و چهارشنبه بپرم.

از میان آدمها روح بشم ...

برم ... برم به دل اون ... بی وزنی محض

بی فکری و رهایی جسم و جانم

حتی هوس دیدار مادر هم ندارم....

برم ...

نمیدانم کجا ... فقط برم و....

اون لحظه هم آغوشی رو که دریار یکی بشم رو دوس دارم ...خیییلی

باتمام وجود م جلو میرم و هیچی برا م نمیمونه ... این هیچ رو دوس دارم. چون اگر بمونه نمیدانم باهاش چه کنم