انگار تمامی درهای زمین و آسمان بروی قلبم بسته شده. قفل قفل شدم. زانوم به شدت درد میکنه و عملا نتونستم خونه رو عوض کنم. دیشب تا سحر یه سریال ترکی تماشا کردم. پراز درد و رنج بود . اداره به سختی داره لحظه ه ها سپری میشه. هنوز نتونستم بادختری بازار برم . ازسرو ته حقوق ها زدن.

حکومت تلاش منفعلانه ای برای ترمیم حقوق نیروی انسانی داره ‌...اما نوشدارو و بعدازظهر سهراب ه ... از همه بیشتر وضعیت اون دختر همبندم اذیتم میکنه . باباتوم تو سرش زده بودن چشمش آسیب دیده و یک ماه بیمارستان فارابی بستری ش کرده بودن عملا متلاشی شده