ازسهراب برام بنویس
امشب سرشب خوابیدم.
دختر ی . پرنسس خانه .. همش خوابید ... و من م به گلهای لب پنجره کمی آب رساندم که زودتر تشنه میشن و یه مقدار پیش پسر غرغر کردم و چایی خوردیم و اورفت و منم خوابیدم.
دیروز هم از دختر بچه های کرمانشاهی مسموم کردن. اما دوس ندارم از اخبار همش خبرهای اینشکلی بگیرم. از امیر بگم و هشت سالگیش. دندون های جلو افتاده. و پراز شور زندگی ه . نوه داداشمه. گاهی میرم دم خونه شون . میدوه میاد .. یه روز بهم گفت عمه یه چیزی به ای دوتا بگو اذیتم میکنن. منم با لبخندی محو به پدرومادر ش گفتم لطفا اذیت نکنین بچه مو ... اونها هم بالبخند جواب دادن... چشم
به حرفام گوش دادن.دست از معلمی کردن براش برداشتن.
هرزمان خوابش می یاد . مدرسه نم یفرستنش . شاگرد اول شده . تند تند جایزه میگیره... اندام زیبای عزیزش درقالب ورزشهای مختلف ... تماشایی ه بچه م
امیر نمادی از زندگی ه برام. برای همکارا از کودکی های خودم گفتم . شاید تنها چیزی بود که رنگ به صورتشون آورد . زمانی سربلند کردیم. از سیستمها که غذای رستوران هم تمام شده بود. من یه مقدار نون سنگک و شیره چند تامیوه قاطی کردم و بهش مالیده بودم داشتم. به شون تقسیم کردم. همکار تازه برادرزاده خانم شهید شیرودی هست. جوانی که ازمسر خودم یه سال جوان تره. دربدو ورود سرماخورد. امروز بهتر بود. هی توی پرونده ها وول خورد و منم کاری بهش نداشتم. افراد تحت تکفل رو داریم بروزرسانی میکنیم.
خلاصه ...مادر ش براش سوپ آورد . دوسه قاشق ازش بانان خوردم. مزه مهر مادری میداد. به این محبتهای ریز ریز دلخوشم .
درخواست همکارم رو به انتقالی همسرش . در دفترم مکتوب کردم. درقالب یه دعای محکم و مهر موم شده به کائنات فرستادم.
یادتون باشه .. اینجا درحالی اززندگی میگم که چهره واقعی مرگ آشنا و نزدیک تر شده ..برامون... برای همه مون....
یه خبر خوش بدم اسفندماه امسال حال کبوترها بهتره .. فقط یکیشون ازسرمای یه هویی ماه پیش یخ کرده بود...
سهراب ... تازه تازه احساسشو و جنس شعراشو شناختم و میچشم.
حبیب دوست خوبم منو باهاش آشنا کرد.
راستییی
یه خبر خوش. مامان بزرگ بچه ها ازتهران اومده. پرازشور زندگی شده. کوزه خریده از همدان. بهم گفت دخترم نود هزار دادم. مث قبلنا روسریش بسته بود . رفتیم بهش زحمت دادیم. طعم غذاش بازخوشمزه شده.
خونه رو گذاشته برای فروش. همه خونه گذاشتن برای فروش .
خونه هایی که حاصل یه عمر رنج همه عمرشون ه... عمرخودشون و مابچه ها و شوهرای ازدنیا رفته شون...
طعم زندگی رو چشیدم. نفسی که میاد ممد حیات ه و پیام آور پروردگار درزمین.
وای ...ازراه رسیدم ...گوجه بادمجون ی پسر با همت و همیاری دختر پخته بود. خودزندگی بود. چند لقمه ای ریز ریز خوردم و تشکر کردم و رفتم رو تخت...به تماشای باقی سریال ترکی جنت تکین ...و حلیل پسرش و دوتاخواهراش و پدر زورگو و بیمارشان که رگه های مهرش به خانواده رو میشد دید و چشید و لبخند زد
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....