تو دیدی....
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
دونه دونه ...شبیه دانه های تسبیح همرزمانم رفتن...
م ح م د چقدر آرزوی ساختن وطن رو داشت. حتی برای تک تک آرزوهای مشترک مون برنامه های مدون چید .
ومن چه صبورانه به پاس رنج بزرگش ...همه طرح ها واندیشه هاشو پاس داشتم.
طرح کبک ...
طرح تعادل بیوماس بابیوسفر زمین که ظاهر اندیشان کوته فکر حتی نفهمیدند.
ومن چه خوشبینانه در سودای بثمر نشستن این خونها ی ریخته شده ...چون سیل ،منتظر کشتی به گل نشسته بشر مانده ام.
کشتی نجات نوح ... که کسی شاید به این قوم نگفت و صدایش نرسید که همون مولکول دی ان ای درون هرکدوممون هست که در گزار از دریای سرگذشت هایی چند .. به کجا و کدامین ساحل تکامل و رشد و شکوفایی خواهد رسید آخر ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 2:17 توسط ZAHRA
|
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....