عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
زاهدِ ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست / در حقِ ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
2) در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوست / در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
3) تا چه بازی رُخ نماید بیدقی خواهیم راند / عرصۀ شطرنج رندان را مجالِ شاه نیست
4) چیست این سقفِ بلندِ سادۀ بسیار نقش / زین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست
5) این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست / کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیست
6) صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب / کاندرین طغرا نشانِ حِسبَةََ لِلّه نیست
7) هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو بگو / کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
8) بر درِ میخانه رفتن کارِ یک رنگان بُوَد / خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
9) هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی اندام ماست / ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
10) بندۀ پیرِ خراباتم که لطفش دائم است / ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
11) حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست / عاشق دُردی کش اندر بندِ مال و جاه نیست
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....