ازوقتی متولد شدم . واقعیتش.

اینروزها خیلی به مرگ فکرمیکنم .

به تولدی دوباره

رهایی از وزن و نفس و تن

بی گمان این مرحله از خلقت که درپرده ای از اسرار پیچیده ، خیلی شگفت انگیزه .

چند سحر پیش باز تجربه اش کردم . اما به وضوح یادم نیس .

اما حالی‌ از ابدیت که سری هم به آرامگاه خانم دکتر .... زدم رو هرگز از یادم نرفته.

ویا پروازی که بی نوبت از صف انتظار خارج شدم و منو متوقف کردن.

هی شکر

اینروزها باز تهی میشم ازهیچ ، یه هیچ عظیم .

هی چرتکه میندازم . از زمان باقی مانده م

تصویری که او برام گسترده رو میبینم اما چشم دلم تاره هنوز .

شاید یه هوش سرشار پرده تاری شد.

هوشی که به کار باز شدن چشمان دل ❤️ نمیاد .

دراین شب سرد اول زمستان که به تولدم نزدیکه ... حس صعود به قله برفی دارم. و درعین حال سقوط به ته دره هیچ ازاعمالم .

دلم میخاد سبک بشم از مال

از طرح و نقش و تصویر ...اما

همش ایده و طرح و نقش تازه میاد تو وجودم.

تضاد عجیبیه