بسته پستی رو میخواستم از پستچی بگیرم. داشتم فکر میکردم بچه ها برام هدیه فرستادن که دختر در قاب در قرارگرفت و گفت سلام مادری تولدت مبارک

اول ش شوکه شدم. و چند لحظه نگاهش کردم و بغلش کردم. وقتی فهمیدم واقعی آ. اشک پرید توچشام.

8 ام دی ساعت سه و خورده ای تا این لحظه باز سه خورده ای ده ام دی ماه 1404 که پرواز کرد ، جزو بهترین لحظه های عمرم شد.

باتمام وجود لحظه لحظه شو به کام کشیدیم . رفتیم کافه . قهوه لاته میهمانش کردم . و براش زیر نورآفتاب برفی کوهپایه های سفیدکوه کرمانشاه قسمتی ازشعر آرش کمانگیر و خوندم.

باچشمانی درخشان و نگاهی رنگین کمانی که بازتاب چشمان بی نظیرش هست بهم گفت مادر چقدر عجیبه . روز تولدت چه اتفاق های خوبی برام هربار می افته.

خداروشکر کردم

و خدارو شکر میکنم که خوش خوش بارهنگ خارجی که گذاشته بود و مث پروانه توخونه بالا پایین میرفت . و نهار شم که مث بچگی هاش کباب زرد خواست . باهاش فرستادم. یه ناخنک ی زد و گفت مادر همون طعم بچگی هامه.

صبح هم پسرم ژنگ زد و گفت ننه روز تولدت چه روز خوب و آروم و پرآرامشی ه ...

ذوق کردم و ج دادم آ ... دیدی ... حالا ببین چه اتفاق های خوبتری درراهه.

قول میدم به دنیا بیام هربار ...❤️

خدایا بازم ازت ممنونم که منو آفریدی به همین سبک و سیاق زهرایی ...

باهمه هرآنچه که هستم و بودم و میشم .

برای مردمم اول و بعد همه مردم دنیا 🌎 بهترین سرانجام رو تصور کردم و میبینم.

آن شالله

صدای جوشش گرمای بخاری درکنار نغمه پرندگان کوچک قوی گنجشک ی و خواب شب 🌙 قشنگم که کلی هیجان داشت با دختر . و اینکه رسما دوستش رو که دختر بهم گفت پسره به اجزای خونه معرفی کرد .