سرانجام با دنیا آمدم
دلم برف خواست
برفی خوش و سبک و نرم بارید.
دلم تعطیلی اداره و دور شدن از اون فضا و دیدار فرزندانمو خواست . که تشریف آورد دخترم و پسر م پشت خطمان تصویری حضورداشت. حضوری حمایتگر مهربان و درعین حال مطمعن و پرامید .
دلم اتفاقی خواست که مردمم و تک تک آدمهای روی کره زمین و خوشحال کنه. دلم صلح میخاد .
صلح با درونم و با آدمها
❤️ م خوشبختی میخاد . برق خوشبختی درچشمان عزیزانم و همه آدمهایی که عزیز اویند.
دلم نوازش موهای ابریشمین یگانه دختر مو میخواست .
از حرف زدن باهاش سیرنمیشم .
آخ تعطیلی امروز فاز داد . به قول امروزی ها
صبح شد ا یه غذای خوشمزه میخام برای دختر بپزم . کباب زرد
مادربزرگ شون خییلی اذیت کننده اس رفتارهاش . اما عزیز ماهست . احترامش واجب . و باید از دختر دور نگه ش دارم. برای دخترم نگران بودم . و حالا میفهمم حق داشتم .
چقدر خودمراقبتی خوبه
برای دیدن شدن در قاب یه آدم سالم و آروم که ورزش میکنه و دیروز درباشگاه ازم دید ، دوسال بیشتره تلاش کردم.
و خوشحالم. الهی شکر
البته تمرین حضور در لحظه آصلا آسون نیس
اما شدنی ه . مطمعنم
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....