یه روز و لحظه خوب پاییز ...

حال آدم گاهی دست خودش نیست

حال نامعلوم

به حضور شان سلطانی مهرو عطوفت و شفقت او که شبیه نور خورشید هست دراین سرمای خشک ... گفتم خشک ...

انگار قراره دوشنبه دوباره بارون بیاد .

وقتی بارون میباره انگار قطره قطره های بیشمارش اسکناس و و پول و سکه هس که برسرم میباره ...

شبیه لحظه ای که لباس سپید عروسی پوشیده بودم ... و باران سکه می‌بارید و لبخند و هدیه و آرزوی خوب ....

یقینا دختران در اون پیراهن سپید شبیه ابر میشن به آسمان آبی قلب مرد زندگیشون...

یه عالمه احساس خوب داره آدم . توی اون لحظه ها ...

و چقد حیفه اگر به هم کمک نکنیم که سایه اضطراب و تردید و ترس ها کمرنگ شه ... زیر نور خورشید محبت این دومهر بان.

توی تاریکی این شب عزیز و نورانی ... قلبم یه هو لبریز از محبت همیشگی بی دریغ روحم شد .

همه چی ...همه کدورت‌ها درسایه سار یک لبخند محو شد و قلبها امان نامه گرفت ...

رفتیم خونه دخترعمه م . با دخترش قهره ...

آنقدر خوشحال شدم که آخرش تونستم یه اجازه بااکراه ازش بگیرم و برم سمت دخترش.

توی یه حیاط هستن

درزدم و بهش گفتم ...سلام ...اگر تشریف بیارین خونه مادر .خوشحال میشیم. همین !

امیدوارم این کارم که همراه تواضع و فروتنی بود. میانه مادرو دختر رو به آشتی پرمهر و ادب و احترام برگردونه