گفت برخیز کان خسرو شیرین آمد .

اصلا میخواستم چیزی دیگه بنویسم .

اما یه هو انگار قلم راه خودشو رفت .

آن خسرو شیرین ....

شما چی فکر می‌کنید؟

ازاعماق خوابی که درون خواب با آدمهایی که در راس کار بودن حرف میزدم و از مسولیتهایی که رو دوش داشتن و عین خیالشان نبود حرف میزدم و درسکوت ی ریشخند آمیز فقط تماشام میکردن. و من صبور و عزیز و پراز معلومات راجع این سرزمین از منطقه بیستون میگفتم.

بیستون کرمانشاهان

دومین روز از استعلاجی م هست.

سرم ی که گرفتم انگار توانی داد که بخوابم. بخوابم و بخوابم .

عجیبه... لحظه هایی که دلم میخواست استراحت کنم و از فضای نابرابر و ناسالم اداره دورشم.

ژن در گویش ما (کردی)چقدر عزیز به ژنتیک بشر اشاره میکنه . ژنتیکی که اینهمه تفاوت در هر چیز پیش میاره ...

دلم برای دستمال سر تمام نخ زن های قومم تنگ شده. هنوز خیلی جاها به سر دارن. و استفاده میکنن.

دیگه از تفاوت‌ها نمیرنجم. و تلاش به قبولاندن چیزی ندارم. اما نمی‌دانم چرا و چطور شده و برای چه آنقدر میفهمم.

مهم نیست به چه زبانی و کجای این سرزمین باشه.

اما این فهم اگر به سرزمین دانایی و آگاهی برسه حسابه.

که تلاشی گروهی بینجامد. برای رسیدن به هدف ی ...

چه هدفی ...

کم کردن دردهای هم ....

وقتی این شعر برسر در سازمان ملل آویخته شد . هیچ حرفی باقی نمانده ....

بنی آدم اعضای یکدیگرند که درآفرینش زیک گوهرند

چوعضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

آری آری ...

هرقصه ای درست ازانتهای آن آغاز می‌شود.....