ازهمون جا که لفظ .‌..‌‌. به فروغ ابدی فرخ زادمان دادی .

که رنگ اضافه ای پاشیدی از افکار خام و ناپخته خویش بر چهره شان انسانی زن .

درجامعه ابدی تاریخ مان

که رنگ سیاه پوشاندی به پیکر دلفریب و تندیس زیبایی شاه دخت کرد در کرمانشاهان مان

که گناه آفتاب را شستی به دلیل خوب نخوابیدن

امشب خوب خوابیدم

خوابی یکدست . تاریک . بی تشویش . بی خواب . و بی صحنه و یاد ....

اگر دیدار مرگ هم این شکلی ه ... مشتاق ش شدم.

داشتم از خودمون میگفتم:

شاید ازاون روز ولحظه که هول هول و پراضطراب ...پشت درهای بسته ، بدون تعامل باهمه .... افکارمان تبدیل شد به ابزار تیز خراشیدن چهره زمین مان و چهره درونمان .

مادیگه از یک ابدیت خماری دلتنگ نیستیم.

از دیدن پسماندهای که زگیل شد برچهره طبیعت مان ، دلمان نمیخراشه ...

ما دیگه شانه های لاقید به من چه رو بالا انداختیم

و رفتیم

جزایر قناری؟

هرجا بریم سایه شوم بی فکر خودخواه ما پرده چشممان هست

ما دیگه نگران گم شدن مورچه ای در نایلون ساخته دستمان نیستیم.

چون خودمون در ساخته هامون گم شدیم

چهره تب دار زمین و آسمان و درختان و حیوانات رو نمی‌بینیم.

که کودک نوشکفته خودمون رو پیچیده درنایلون سیاه دست سازمان در سطل پسماند افکارمان ریختیم .

دیگه شاهنامه را در قفس ها ورق نزدیم

دل به رویاهای دامن گیر شعله بستیم و آتش درونمان گلستانی ابراهیمی نشد

اه

خود فقیریم و ندانستیم چه داریم

ماری در دفینه ... اگر نیش مان نزد . نوش‌ مان نشد .

عقربی باید سمی بر نوش جانمان که یا شفا گیریم یا خاکی شویم در دستان باد !

آه بگذر ازمن که یک خواب آرام قایق وجودت بی تشویش ....چنان به طوفان بیداری این چنین ی ... شمشیر کلام به دستم داده ....

گلها را تماشا کن... گل‌هایی که کاشتم و لگدمال غضب ت نشد ...

ببین چه بی‌رحمانه درسکوت زیبایند و ریشه دارند ....

آه

(( خاک اگر خاک کرامت باشد دهن باغ پرازفریاد هست.....