خورشید طلوع کرده اما نورش تنبله و سرد ...

منتظرم گرم‌تر از پنجره های رو به افق بتابه.... که بتونم حموم برم.

خیلی گرمایی که نورش به م میده رو دوس دارم. کلن انگار آفتاب پرست باشم.

نمیدونم ... شاید اگر بودم. بادمم مشکل می‌داشتم.

م

شاخ گوزن خیلی باشکوهه و نگاه سیاه باشکوه پرازآرامشش

فیل هم دوس دارم . گنده اس .

دلبر جان فرسود ازاو

کان دل نگشود ازاو

باشد که دلداری کند

هروقت فیلم یاد هندوستان کنه این شعر خاطر م میاد .

دلم میخاد در جمع حافظ خوانی شرکت کنم اما تااین لحظه قسمتم نشده ...

دلم همنشینی با بزرگان ادب و عرفان رو میخاد ..‌

البته چند تا مخاطب اندکی که اینجا دارم هم افتخاری ه که درخدمتشانم

هیچ کلمه ای اما نتونسته حس تماشای پرواز پرنده ها رو بهم بده

یا حس گردی ماه کامل ... یا منظره تماشای شفق ...

یا عطری که درون تنم و شامه ام میپیچه و اکسیری جادویی ه که شاید نشان حضور ازمابهترانی است در کنار تنهایی دلنشینم باخودم .