این شکستن کمر ...هیچ تناسبی بااون بی مهری کوچیک نداره. اما لامصب ... چنان ضربه فنی ت میکنه. انگار فن آخر یه حریف کشتی گیره که پشتت رو به خاک می‌مالد

انگار با عزیزت تا دم پرتگاهی رفته باشی یه هو یه فشار کوچیک به شونه ات میاره و پرتت میکنه توی دل سیاهی های کدورت و بد دلی

چه میشه کرد

انگار همه مهربانی ها قرار ه تمام شن

چشمم ترسیده

دیگه هیچ فانتزی توی سبد دلخواسته هام نیس

دیگه پاییز رو تنهایی تماشا کردن ترجیح میدم

چایی داغ با سایه روبروی م که خودمم رو با آرامش سرمیکشم.

انگار اون جمله آزادی در بی آرزویی ایست ...محبوبم شمس ... مث پتک توسرم کوبیده باشی ...

گشته ام درجهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که نپرس