گاهی یه بی مهری کوچیک کمر تو میشکنه
این شکستن کمر ...هیچ تناسبی بااون بی مهری کوچیک نداره. اما لامصب ... چنان ضربه فنی ت میکنه. انگار فن آخر یه حریف کشتی گیره که پشتت رو به خاک میمالد
انگار با عزیزت تا دم پرتگاهی رفته باشی یه هو یه فشار کوچیک به شونه ات میاره و پرتت میکنه توی دل سیاهی های کدورت و بد دلی
چه میشه کرد
انگار همه مهربانی ها قرار ه تمام شن
چشمم ترسیده
دیگه هیچ فانتزی توی سبد دلخواسته هام نیس
دیگه پاییز رو تنهایی تماشا کردن ترجیح میدم
چایی داغ با سایه روبروی م که خودمم رو با آرامش سرمیکشم.
انگار اون جمله آزادی در بی آرزویی ایست ...محبوبم شمس ... مث پتک توسرم کوبیده باشی ...
گشته ام درجهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که نپرس
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 21:50 توسط ZAHRA
|
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....