اولین خشونت و وحشت عمرم
داشتیم کنار نهر ی که از کنار خونه رد میشد بازی میکردیم .
برادر کوچکترم . گرد و سفید و کوچولو با شلوار نخی طرح دار تیره ای به پا کنارم بود. یه هو سگ همسایه بهش حمله کرد. درچند ثانیه این اتفاق افتاد و من در درون همون چند ثانیه همزمان با حمله او خودمو پرت کردم و گلوی سگ رو محکم فشار دادم. اونقد که مجبور شد دهانش رو باز کنه و نیشهای دندوناش دربیاره.
بی حال و ترسیده وارفتم توخودم. مادر دوید فرزندشو بغل کرد و با تحسین نگاهم کرد و گفت. نجاتش دادی
دیگه از هر خشونتی میترسیدم.
صدای برادرا سرهم بلند میشد . میترسیدم و منتظر میماندم. نکنه قراره منم کتک بخورم.
سالها گذشت ... یادم نمیاد خشونت درونم رو تا کجا مدفون کردم. و تاکجا سر دیگران بخصوص پسرای محله خالی کردم.
خالی م .
خالی از عاطفه و خشم حتی
میگم خالی از عاطفه ... نمیدونم . نمیتونم . آیینه ای میخام بهم بگه ... زشتم یا زیبایم
جدیدا بی جان و بیحال کنار گلهای ساکت صبورم دراز میکشم و از هرچه خود و خویشتن ه میترسم !
امروز شعر شاملو رو در مرگ فروغ و مراسم خاکسپاری ش تماشا کردم. حس کردم . خاک سپاری خودمه
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....