تو اون کوهی که سرتاپاغروره ...
تنهایی مرموز دامنه های کوه دور ازخانه...
دورترین دور بی انتهای افق تن کشیده روی بستر مواج دریایی ازموجهای بیتاب ...
چسبیدن کنه وار پیچکهای خزه دار شبنم گرفته مرطوب و لزج جنگل که پای رفتنت رو کند میکنه و تورو تو خودش میکشه ... مث آغوش تند عطرعطش تند معشوقی خشن اما این ،
اصن یه چیزی بود . بهم یه چهره ای نشون داد که اون لق لق اسپورت نامناسب پاهام و پوشش بی حفاظ تنم و موهای آشفته روی شونه هایم که انگار مسابقه گیس کشی بود ...
ناخودآگاه یه زمزمه محو ترسی گنگ بیخ گوشت سرعت ت رو زیاد میکنه و تابه خودت بیای متوجه میشی تموم نشانه های که اومدنی به جا گذاشتی که گم نشی ... گم شدن و تو مجبوری درامتداد رودخونه پیش بری ...
و هرچقد هم لیز بخوری و سرتا پا گل آلوده بشی ... اصن مهم نیس ..
مهم فرار از چنگال خشن سبز این جنگل رازآلود هس که پشت سبزی نرم برگهای درهم تندیده خودش یه تهدید عجیبی داره که بهت میتوپه که اومدی اینجا چکار ؟؟؟
ومن انگار .. از ازل .. هرجا میرم ... این پیام رو میگیرم. و حالا مطمعن شدم ... از زهدان مادر هم که بیرون کشیده شدم .. همین حکایتها بوده ... ....اووف
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....