چه بوی خوب داره خونه م....

خدایا شکرت 

ازراه رسیدم.  چه عطری از گرمایی ملایم و معطر پیچیده. آش عدسی برام روی گازگذاشته بود. عروس داداشم. 

با ذوق و نام خدا . نهارمو،خوردم. گلهای زیبای خونه درآرامش و سکوت دلنشینی به چشمم جلوه کردن. سبزی های توی گلدون ....

عطر ....این آیه ازقران، ازسوره نسا که دررازهای درگوشی خیری نیست. و لبخند برلب م آورد. و چشم . برلبان ضمیرم.  

یادم باشه ...ریحان عطری رو بکارم. 

دراز کشیدم و با مزمزه کردن این استقلال که باخون دل بدست آوردم، به وزن م که دوکیلو اضاف شده فکرکردم. 

خوب .

یواش یواش ...کمش میکنم... 

هیچ دغدغه ای ندارم. 

هیچ اضطراری ... جز صبح زود سرکاررفتن. کارمو با لذت انجام دادن.

حال خوب خودمو نگاه داشتن . ومزمزه زندگی ....بااطمینان به اینکه خدایی هست که برای آرامشم ،همه رو بسیج کرد.

 

کشیش و ژانوالژان

چه فایده از آموزه هایی که تاثیری برما ورفتارهامون نزاره.

 

تو که منو بلدی

ازراه نرسیده و رسیده ... ذوق و شوق دیدارم هوش ازسرت پرانده. 

قبل از نبضه نیازمند درونت ، میدانی آنچه که خاموش ،پشت چشمانم خفته

 میفهمی میشنوی حرفهای درسکوت تنیده ام 

..

هرآنچه که خود درمورد خویشتن نمی‌دانم حتی ...

آین آیا خداوندگار ی نیست ...

شهریاری بود و باغ شاه نشین

میهمان‌ دل باصفای دو کوچولوی دوست داشتنی بودم که عید امسال خدای بزرگ بهم هدیه داد. 

ازاینکه درکنار پدرومادر شان شاد و خرم بودن. خیییلی خوشحال بودم . خیییلی 

شاد بودم ازشادی این فرشته های کوچولو...

و تودرتوی نهانی دلم ، دلشکسته ازایامی که می‌شد کوچولوهای ماهم اینهمه رنج نکشن.

در میان اینهمه نعمت که خدای بزرگ به ما عطا کرد و ما از هم دریغ کردیم.

چه فایده ازاین دل ناله ها .....زهراجان 

بنشین بر تارک شاه نشین دل ت ....

وتماشا کن .... 

الهی شکر ...که کاشانه بشارت دهنده نفیس ما باز شاخه های جوانش ....شکوفه زد .آنقدر همه چی باصفا و عاشقانه بود که دلم میخواست همه درختان اون باغ رو بغل کنم.

 

پاییزه

صبح سردی ه 

گرمای نگاه پرمهر ی اگر ازدور از نزدیک ... شعله روشنی بخش ه

اگر عطر یاد خدای بزرگ و منظر لطف ایشان بر رابطه ها و دوستی هامون نباشه. قرآنی نمی ارزه واقعیتش ...

من هستم و نیستم .دلم میخواد و نمیخواد ... چون دروجود خودم هنوز سایه روشن ه ....این مهر .

واین درد بزرگ بودنم ه

دردیست ... درد بودن

بودن باهمه اعجاز خداوندگار...گاهی چنان دردی است بر راه گلویت و سدی برراه رسیدنت ... که نمیدانی چه کنی 

نه راه پس داری نه راه پیش ...

خسته خسته خسته ام ... 

حتی هجوم آوار هیچ نیازی هیچ آرزویی شبیه کبریت های دختر کبریت فروش گرمم نکرد.

نمیدانم چه مرگمه واقعا

پنبه حلاجی شده ....

امشب نوه داداش . نگران بود ...به خاطر زلزله. بهش گفتم. راحت بخواب و نگران هیچی نباش . قرار نیس هیچ اتفاقی بیفته. 

امروز کف پاهام .درد میکرد. و نوک هرده انگشتمو باحرارت بخاری هیزمی سوزنده بودم. 

(:

با وروجک پسر برادرزاده م که ازبس حرف میزنه ... سرگرم شدم. باهم رفتیم کافی نت

اونقدر هردو حرف زدیم. که ... همه چپ چپ نگاهمون کردن.

خلاصه ... پشت در حموم و ازم گرفت که عمه منم حموم میام. لخت شده بود و چادر نمازمو به خودش پیچیده بود. 

هول هول دوش گرفتم و حوله مو پوشیدم و درو بازکردم . و گفتم بیاتو....وروجک 

شستمش . با حوله بچگی های بچه ها خشکش کردم. مایه تعجب بود. چون فقط باپدرش حموم میرفت. 

مادرو خواهرش درحال چیدن وسیله هاشون بودن. و ماهم درحال رویابافی که باباش برامون چیپس و پفک و تخمه می‌خره. سبنمادرس کنیم ...خوابیدیم. 

توبغلم کوچولو ترشده بود. ... باخودم گفتم ... خدایا ...درپناه لطف و کرمت فرصت یه زندگی عالی رو بهش بده....

قول داده بودم قورمه سبزی براشون بپزم. اما ..‌ بیهوش شدم.

و فقط با پرسش های دختر که ازم می‌پرسید چکارکنه. بیدارمیشدم. 

وباز میخوابیدم. امشب موفق شدم داستان پیتر پن رو که امانت گرفته بودم ... برای وروجک خونه بخونم . 

شکر ...‌

ازراه دور بچه هامو میبوسم. 

ازراه دور ... قلب همه مهربانان شجاع دست به خیر   رو ...

و برای همه آرزوی خیر دارم. راستی سوره قارعه رو خوندم 

 

شهر انار ... پاوه و ... زیبایی های سکرآور

باوجودی که ازخودم فرار میکردم ...با کارو کارو کار ...

به اصرار عروس داداش .... به این باغ بکر دورافتاده دراین شهر زیبا اومدم. شب سردی ه ... نشستیم به آهنگ گوش دادن. و آتیش در بخاری هیزمی میسوزه. 

منم که ازخوشی سلامتی داداش ...مست و مدهوش از شکرانه خیر سرشار و اجابت دعایم ...باهاش میخوندم ... صدای دلنشین مون در خلوت شب درختان انار می‌پیچید... و مست مان میکرد. 

وجدانا ...نمی‌دانم اگر خدای بزرگ رو نداشتیم . نمیدونم چکار میکردیم.

مباد آن دم که بی ناز تو دمی بگذرد ... 

سرشار از مهر قدیم اویم. 

هم هستم و هم نیستم. هم می‌خواهم باشم و هم نمی‌خواهم. ‌. 

هم دلتنگ م ... و هم از شکر وشادی ... درپوست خود نمیگنجم ...

بچه ها ازم دورن ... اما میدونم حال شون چطوره ....

مادر بزرگشون ....بالاخره منو به خونه اش و خوردن چای و شام دعوت کرد. و من خوشحال از دود شدن کدورت‌ها....دریک خلسه عجیب... با خودم ودلم ...درگیرم..... 

هرانتظاری راپایانی ست ...

وهر سرانجامی را ...انجامی 

نازنینم 

کلمه سکس اصلا کثیف نیست

یکی ازمخاطبان م ...این جمله رو به بنده منتسب کرد.به هیچ عنوان نظر بنده این نیست... 

دلم گرفت ازخرقه سالوس و طبل زیر گلیم

شکرخدا و رستم دستانم آرزوست .

سلام 

امشب از میهمانی برگشتیم. خیابونا تاریک، برق قطع بود. 

اندیشیدم، گاز هم قطع بشه. بنزین هم. حامل‌های انرژی ‌. 

ببینم چکارمیکنیم. 

بعضی آدمها هستن که همیشه می‌نالند. هیچ وقت حالشون خوب نیس. حواست نیس که ازت مث زالو که خون میمکه...انرژی خالی می‌کنند.

به خودت می ای میبینی ....که با این حس گول زن که من آدم قابل اعتماد تکیه گاهی م ، چه خودتو گول زدن...

دور شو عزیز ... ازاینطور آدمهایی... حتی اگر خیلی دوستشان داری.‌..

دلتنگ م . دلتنگ  یه آدم قوی ... پرانرژی ...قابل اعتماد ...نترس ... 

 

حجم عمیق و پیچیدگی لطیف احساس زن

حجم عمیق و پیچیدگی لطیف احساس زن

که مرد اگر نتونه کشفش کنه..‌ به خشونت آغشته میشه

روح زن

 که تابلوی بزرگ آفرینش هست

 برای دیده شدن و تعریف روح مرد

تعریف .منظورم شناخت ه

 قدیم . با ازخود گذشتگی خاموشی...آغشته بود

الان با درخود بیداری زن به چالشی بزرگ کشیده شده

: هرذره از وجود مرد مث ذره درهوا پخش میشه

 آهنربای وجود زن هست که میتونه جمعش کنه

 انسجامش بده

 هویت و شکل و بده. به خمیرمایه اش

شبیه همون خمیر نان

 که منتظر پخته شدن ه این چالش واقعی آدم ه

 شما چقد قشنگ با احساسات حرف میزنید آره مرد میتونه همه چیو بسازه یا آوار کنه

 باابزار احساس البته درنهایت .

و در ظاهر امر .

زن شبیه متن ه

 متنی که مرد بتونه درش یه طرحی نو دراندازه

: البته اگر زن بخواد

 همه چی به میل ه وخواستن

این ه که مث حرکت بین سلول‌ها ... حیات تولید میکنه

زایش و پدید اوردن

 چه جالبه

 باشما قلمم کجا رفت

 یه ویژگی جذاب که پیدا کرده.. درهم آغشته شدن تابلوهای متفاوت

 آخرین نوشته م. مذهب و عرفان و اسطوره و پهلوانی شاهنامه و ... همه رو درهم تنیده،

 مث دار قالی 

فردا عیده

واقعا عیده...

عید یعنی تازه شدن

نوشدن

زاده شدن

تغییر 

وباهم بودن ...

باهم بودن ... که پشت ش هزار پچ پچ نپیچه...

باهم بودنی که عطر ش در مشام بپیچه 

من و دلم هم امشب باهمین

بغلم کرده

محکم چسبیده به قفس سینه ام 

نبض تپیدن ش ... نوید و بشارت ی داره از فرداها

و روشنی های صبح آنی که طنین خروسخوانش ...با خنکای صبحگاهی اش ...مارا باخود خواهد برد ...به دل روستاهای دور ...

به تاریکی سرداب چشمه...

به روشنایی تیغ آفتاب 

به خیسی خنک و گس خاک ... درزیر برهنگی پاها...

به رفتن 

به کشف کردن

به ماندن درآغوش ی که طعم کودکی بده

پیغامبر مهربانی

تنها چیزی که مونده...

شعور ذاتی و مهربانی قدیم طبیعته شاید.

و حجم قدرت بخشش ی که مارو کمک میکنه که همو ببخشیم و تفاوتهامونو بپذیریم.

نمیدانم چرا ...

حجم دانسته هام ... شبیه ببخشید عقی عظیم ...ازگلوم ...میل به فوران داره