تو که منو بلدی
ازراه نرسیده و رسیده ... ذوق و شوق دیدارم هوش ازسرت پرانده.
قبل از نبضه نیازمند درونت ، میدانی آنچه که خاموش ،پشت چشمانم خفته
میفهمی میشنوی حرفهای درسکوت تنیده ام
..
هرآنچه که خود درمورد خویشتن نمیدانم حتی ...
آین آیا خداوندگار ی نیست ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰ ساعت 23:40 توسط ZAHRA
|
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....