شهر انار ... پاوه و ... زیبایی های سکرآور
باوجودی که ازخودم فرار میکردم ...با کارو کارو کار ...
به اصرار عروس داداش .... به این باغ بکر دورافتاده دراین شهر زیبا اومدم. شب سردی ه ... نشستیم به آهنگ گوش دادن. و آتیش در بخاری هیزمی میسوزه.
منم که ازخوشی سلامتی داداش ...مست و مدهوش از شکرانه خیر سرشار و اجابت دعایم ...باهاش میخوندم ... صدای دلنشین مون در خلوت شب درختان انار میپیچید... و مست مان میکرد.
وجدانا ...نمیدانم اگر خدای بزرگ رو نداشتیم . نمیدونم چکار میکردیم.
مباد آن دم که بی ناز تو دمی بگذرد ...
سرشار از مهر قدیم اویم.
هم هستم و هم نیستم. هم میخواهم باشم و هم نمیخواهم. .
هم دلتنگ م ... و هم از شکر وشادی ... درپوست خود نمیگنجم ...
بچه ها ازم دورن ... اما میدونم حال شون چطوره ....
مادر بزرگشون ....بالاخره منو به خونه اش و خوردن چای و شام دعوت کرد. و من خوشحال از دود شدن کدورتها....دریک خلسه عجیب... با خودم ودلم ...درگیرم.....
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....