خدایا شکرت 

ازراه رسیدم.  چه عطری از گرمایی ملایم و معطر پیچیده. آش عدسی برام روی گازگذاشته بود. عروس داداشم. 

با ذوق و نام خدا . نهارمو،خوردم. گلهای زیبای خونه درآرامش و سکوت دلنشینی به چشمم جلوه کردن. سبزی های توی گلدون ....

عطر ....این آیه ازقران، ازسوره نسا که دررازهای درگوشی خیری نیست. و لبخند برلب م آورد. و چشم . برلبان ضمیرم.  

یادم باشه ...ریحان عطری رو بکارم. 

دراز کشیدم و با مزمزه کردن این استقلال که باخون دل بدست آوردم، به وزن م که دوکیلو اضاف شده فکرکردم. 

خوب .

یواش یواش ...کمش میکنم... 

هیچ دغدغه ای ندارم. 

هیچ اضطراری ... جز صبح زود سرکاررفتن. کارمو با لذت انجام دادن.

حال خوب خودمو نگاه داشتن . ومزمزه زندگی ....بااطمینان به اینکه خدایی هست که برای آرامشم ،همه رو بسیج کرد.