دیشب ازمیهمانی برگشتم ...بچه گربه ای روی بلندترین درخت خیابان گیر افتاده بود . نه راه پیش داشت نه راه پس ...
شبیه خیلی از ما آدمها درموقعیتهای مختلف زندگی ....
شب ازنیمه گذشته بود. پسرنوجوانی دور بر درخت ایستاده بود. از در باز حیاط خانه کنارش فهمیدم پسر همسایه اس.
تعریف کرد ...هفت ماهه دارم بهشون غذامیرسونم. سه تا بودن . دوتاشون مرده. نمیخام اینم بمیره.
منم با ذوق و حوصله باهاش همراهی کردم. ملحفه بزرگی بردم و براش چهار گوش بستیم . که اگر خوابش برد نیفته روی سیمان خیابان ...
خلاصه ..آتشنشانی هم نیومد. به خاطر یک گربه نمیتونست جون همکاراش و به خطر بندازه .
سحر ...یه مقدار از گوشت غذامو بریان کردم و توی نونی ...روی یه نایلون گذاشتم . و گوشه درخت که تکیه به ستونی داشت گذاشتم. که به هوای بوش ...بیاد پایین ...
و مث اون موقع های (مامان هوپ گربه خونگی مون) بهش خیره شدم وباخودم زمزمه کردم...تاهواروشن نشده بیا پایین ... آفرین ...
و ا.... الان زنگ زدم. به همون روشی که فکرشو کردم . انداخته بودنش توی اون چادرنجات ... و سالم فرارکرده...
خدای بزرگ
مرسی ازت ...
و دلممیخاد به اون پسر آتشنشان زنگ بزنم و بگم. مردود شدی ...
درآزمون ی بزرگ ...
میدونستین اینکارو شمابکنین.
البته توی این گیرو دار ...متوجه شدیم شیشه پنجره تاکسی نو همسایه پایینه...
صاحبش پیداکردم خبر دادیم. تشکر کرد.
گفتم باید درنجات جان این بچه گربه کمک کنی ... که به خاطر اون مامتوجه ماشین شماشدیم.
کاش بدونید چقدر خوشحالم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 12:10 توسط ZAHRA
|