اما انگار الان خوابم . 

الان که تن خاکی م بیداره. 

درمیان جمعیت بزرگی بودم. چند دقیقه نشستم. 

بعد بلند شدم و حرکت کردم. بسته خوراکی دستم بود رومیخواستم به پیرزنی همسایه برسونم.

راه برام باز می‌شد.  وجمعی بااحترام منو ازمیان خودش عبور داد.