بیدارشدم
اما انگار الان خوابم .
الان که تن خاکی م بیداره.
درمیان جمعیت بزرگی بودم. چند دقیقه نشستم.
بعد بلند شدم و حرکت کردم. بسته خوراکی دستم بود رومیخواستم به پیرزنی همسایه برسونم.
راه برام باز میشد. وجمعی بااحترام منو ازمیان خودش عبور داد.
+ نوشته شده در جمعه سوم دی ۱۴۰۰ ساعت 9:28 توسط ZAHRA
|
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....