با ذوق حسش پرید توصورتم.....
دیدی برف اومد ...
باهم دم همین آسانسور دعا کردیم ...برف بیاد...زیاد بیاد ...
بالبخند شکفته شاد همیشگی م جواب دادم . آره گلگم. دیدی میشه ...
دیدی شد ...
امروز باهمه خستگی دیشبم ... تنهایی مانده درانتظار... برف ... و سرمای تنم. پرانرژی و قوی کارکردم. صبح زود نون تازه از نونوایی دم در گرفتم. و برای دختری تازه ازسفربرگشته خریدم. کنار سرش گذاشتم. و رفتم سراغ کیف م که برم اداره ...عطر نون تازه ازخواب عمیق بیدارش کرده و لقمه تودهن نگاهم میکرد...
الهی شکرت ... ازشوق بودنش ... برکت حضورش سرشارم...
دیشب ...ازخودم رسما فرار کردم... تا نیمه های شب بیخوابی کشیدم... آخر نالیدم ... خانم ... زهراجان، دست ازسرم بردار ...لطفا چی ازجونم میخای ... و اومدم کنار دختر یکی ازموج، هارو زیرم انداختم و خوابیدم. نفسش رو گوش دادم . و زمزمه کردم ...نفسش و ....شکر ...
نفس مو....شکر....وخابیدم
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....