دلتنگ تم و نمیدانم کیستی
دروجودم راه میروی و نمیبینمت
درخودم دعوتت میکنم و میبوسمت ...اما شبیه خیالی مستی آفرین از درون متلاطم پرعطش م بازیگوشانه میگریزی ...
شبیه آب از میان دستانم میریزی...
ومن ناکام و خسته و تشنه تر و طالب تر ... درجستجوی تو ...آواره دنیا میشوم... و درانعکاس همه چیز رد پای ت را میبینم و حیرتزده وحسرت زده ...وامانده ازخویش...ودور مانده از ت ... به مهرنادیدنی ات دلخوشم....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۴۰۰ ساعت 0:14 توسط ZAHRA
|
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....