دروجودم راه می‌روی و نمیبینمت

درخودم دعوتت میکنم و میبوسمت ...اما شبیه خیالی مستی آفرین از درون متلاطم پرعطش  م بازیگوشانه میگریزی ...

شبیه آب از میان دستانم می‌ریزی...

ومن ناکام و خسته و تشنه تر و طالب تر ... درجستجوی تو ...آواره دنیا میشوم‌... و درانعکاس همه چیز رد پای ت را می‌بینم و حیرت‌زده  وحسرت زده ...وامانده ازخویش...ودور مانده از ت ... به مهرنادیدنی ات دلخوشم....