سلاممم

کرمانشاه باران حسابی بارید

یه همراه رعد و برقی توفنده که قلبم رو از هرم قدرت طبیعت آغشته میکرد. والبته موش آب کشیده ... شده بودم

دوساعتی زبر باران پیاده روی کردم. و با درختان سیراب نرد عشق باختم.

چقدر بهشون وعده داده بودم ازطرف خدای بزرگ ...

جیغ میزدم آ ...

توی تاریکی غروب و نیمه تاریکی و خلوت شب.

دوسال پیش که به زادگاهم برگشتم ... از دیدن درختان شهر خییلی مکدر شدم. همش به داداشا میگفتم ...آ این شهردار کجاس چکار میکنه .... این چه وضع شهر داری کردنه؟؟؟

هاج و واج نگاهم میکردن...

دیشب به دیدنم آمدن. آنقدر خوشحال شدم که مث پروانه دورشان چرخیدم. و زیر اون بارون ...خوش خوش ...میوه و خرما و ...خریده بودم. روزشون هم رسیده بود ...

برادر درباران آمد ...

سلامت باشن عزیزانتان ...و خودتان ... درپناه خدای بزرگ ...

نمیدونم چرا این شعر رو زمزمه کردم

ای خدای بی نظیر ایثار کن

گوش را چون حلقه دادی زین سخن

دست ما گیر و بدان مجلس رسان

کزرهیقت می‌چشند آن سرخوشان

..

به همراه آهنگ من ده لیم ... آقای امید رسول پور

دختری زنگ زد مادر کجایی ... سلامتی مراقب خودتی

میدونه این طور موقع ها خطرناک میشم برای خودم

ولی خدایی همشهری هام مهربانند...زن ومرد ...

کلی ازشون مهرو احترام دیدم