"هر صبح...
شاپرکی
از حوالی نور...
سلام سپید نگاه تو را
می‌بوسد!
و در افق‌های طلایی ...
یاد عطر شورانگیز حضورت
زنده می‌کند مرا
به شوق بودنت....
در مزارع خیس احساس!
سلام. صبحت بخیر نازنین زهرا"

سلام ودرود

صبح است

ومن تصویر زلال ی که از انعکاس نور و فرایند شگفت انگیز بینایی ...ازخودم در آیینه میبینم ... آغازکردم.

تک تک اندامها ... سلول به سلول ... بینایی شنوایی حس کردن بو و عطر ها ... مزه ها ... آه پروردگارا چه قدر شگفت انگیزتری خودت ...

درمانده و فقیرم

نازنینم

عشق م

همه کلمات اندیشه حقیرم

قطره قطره آب می‌شنوند

برلب نارسیده

خاموش ه محو ه عظمت و شکوه ه

زیبایی خیره کننده توست

هرچه که میگذره

هرچه که به عمق فروتر میرم

تازه میفهمم

که چه نادانی ها برجان مبارک م زخممه زد

چه می‌شود کرد

با فرآیند رشد تدریجی و تغییر لذت بخش اما.

شکر