باور کنید همین الان هم که نوشتمش زلال اشک در گودی چشمانم حلقه زد ...

حس میکنید ...

باور دارم. چون تم نوشته هام طوری ه که آدم‌های خاص خودش رو می‌طلبد.. ‌

زیر شیشه میزش گذاشت ... و بماند چقدر نگران بودم که جایی گذاشته که نباید باشه ...

اما بعدها که در چند سانتی متری ایشان می‌نشستم و باهم داده ها رو تحلیل میکردیم ...متوجه شدم‌ چقدر فرشته مراقب هردومون بوده...

در یک فضای غیر جنسی پراز اعتماد و احترام یه سینرژی ایجاد شد که تیم مارو به بالاترین بازدهی رسوند ... و همیاری و هم دلی انسانی که ازقبل ش استعدادها مون رو شکوفا میکردیم. راه می‌ساختیم... از قوانین فیزیک و شیمی و ریاضیات ... که قابل دفاع در هر محمکه ای بود ... و این اثر بخشی چنان انرژی بهم میداد که تونستم به بیماری جدی فلج بلز غلبه کنم.

ایشان به مقام بالاتری ارتقا یافت و منم ازاون واحد رفتم. اما اینقد این مرد جوان رو دوستش دارم ک ه باوجودی که ازمن کوچکتره از لحاظ سنی ... اول روز کاری بعد عید ... با شعری از حضرت مولانا به دیدنش شتافتم. و ساعتی شد که برام حرف زد ... وبه منشی اش گفت ...من و خانم ..... باهم کل کل داریم. (: 😀

امثال ایشان باید تکثیر بشن و یکی بشن در همیاری و خلق انرژی تازه اهورایی که به خدمت رسانی صادقانه و با ارزشی منجر بشه ...

خوب

بااجازه تون برم به کارای خونه برسم... اتاقم رو هواس ... آشپزخونه اونقدر جزئیات داره که به نظرم مث کابینه خیابان ه