سلام آدینه روز ۲۲ اردیبهشت جلالی تون مبارک
باور کنید همین الان هم که نوشتمش زلال اشک در گودی چشمانم حلقه زد ...
حس میکنید ...
باور دارم. چون تم نوشته هام طوری ه که آدمهای خاص خودش رو میطلبد..
زیر شیشه میزش گذاشت ... و بماند چقدر نگران بودم که جایی گذاشته که نباید باشه ...
اما بعدها که در چند سانتی متری ایشان مینشستم و باهم داده ها رو تحلیل میکردیم ...متوجه شدم چقدر فرشته مراقب هردومون بوده...
در یک فضای غیر جنسی پراز اعتماد و احترام یه سینرژی ایجاد شد که تیم مارو به بالاترین بازدهی رسوند ... و همیاری و هم دلی انسانی که ازقبل ش استعدادها مون رو شکوفا میکردیم. راه میساختیم... از قوانین فیزیک و شیمی و ریاضیات ... که قابل دفاع در هر محمکه ای بود ... و این اثر بخشی چنان انرژی بهم میداد که تونستم به بیماری جدی فلج بلز غلبه کنم.
ایشان به مقام بالاتری ارتقا یافت و منم ازاون واحد رفتم. اما اینقد این مرد جوان رو دوستش دارم ک ه باوجودی که ازمن کوچکتره از لحاظ سنی ... اول روز کاری بعد عید ... با شعری از حضرت مولانا به دیدنش شتافتم. و ساعتی شد که برام حرف زد ... وبه منشی اش گفت ...من و خانم ..... باهم کل کل داریم. (: 😀
امثال ایشان باید تکثیر بشن و یکی بشن در همیاری و خلق انرژی تازه اهورایی که به خدمت رسانی صادقانه و با ارزشی منجر بشه ...
خوب

بااجازه تون برم به کارای خونه برسم... اتاقم رو هواس ... آشپزخونه اونقدر جزئیات داره که به نظرم مث کابینه خیابان ه
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....