میخواهم سپروشمشیرم رابه کناری بگذارم 

میخواهم آنجا باآرامش خاطر بنشینم وامواج خروشان دریا رانظاره کنم

میخواهم سپروشمشیرم راکناری بگذارم 

باکسی سرجنگ ندارم.  

سلام دوستان 

این شعر بالا رو از رمان جوبیلی نوشته خانم مارگارت واکر ابرانون انتخاب کردم.  

البته اینم خیییلی جدابه. 

((هرکسی ناچاراست سرانجام روزی باز به چهره واقعیتی که بنیاد واساس زندگی اش رازیرورو میکند وتمام امیدها وارزوهایش را بربادمیدهد بنگرد ومردن خویش رابه تماشا بنشیند. ))