عنوان ندارد ...( مورخه دوم تیرماه سال ۱۳۸۹ شعر محبوبم رو نوشتم)
شال توری آبی آسمانی ملیله دوزی شده سنگینی که آوین بهم هدیه داده رو سرم کردم.
جلوی آیینه آرایشگاه ایستادم.
قد قامت م در قاب آیینه زیبایی و شکوه و درخشش و شکوفایی سحرآمیز ی رو جلوه داد.
با لبخند گفتم دختر تا گوشی م خاموش نشده چند تا عکس ازم بگیر.
نیازی به هیچ زحمت و رنجی نبود ...
او بود که با قلموی جادویی خویش بر لبهایم و طرح گونه ها و طره موها و معجزه طرح اندامم ، جلوه گری میکرد .
و منم مست جادویش خرم و باده درچشم بیرون زدم. دختر پسر رو مامور کرده بود که چشم ازمادر برندار.
لبخندی از رضایت برلبهام.
چهار تا دعوتی دیگر داشتم.
اندیشیدم. ..."خود ازانی چه بکی ه قرباند بام"
توی خیابان همه تماشگر . ماشین ها توهم وول میخوردن.
چشم لباس شخصی ها گرد و مبهوت .
یکی دوبار شال ازسرم لیزخورد افتاد. باز سرم کردم. سنگینی ملیله های آبی همرنگ پارچه توری روی سرم حس آرامش و امنیت میداد.
انگار فشار نوازش عاشقانه پرمهر مردی ازعشق بودیانه دستان بی نظیر مهربان مادر ...
نمیدانم.
سر کوچه خودمون مردی کرد که سبیل روشن و چشمای روشن عسلی کاهی داشت عرق ریزان اومد سرراهم . و به زبان کردی گفت . خانم لباس شخصی ها میخان بگیرنت...
بالبخند گفتم سلام . چرااونوخت؟؟؟
مکثی کرد و ...گفت یکی دوبار شال ت افتاد .
خنده م گرفت.
گفتم ... آها ...اشکال نداره ازم خوششان آمده. (: 😀
وا رفت .
گفت بیایین برسانیمتان. تشکر کردم و گفتم مشکلی نیست ... نزدیک خونه مم . ممنونم . و با نیم نگاهی به ماشینی روشن با راننده ی پشت فرمون ازشون دور شدم.
به شون نگاه نمیکردم اما میدیدم.
کاش میدونستین که چقدر شگفت انگیزه ک ه درونت بزرگ میشه و همه چی و میبینه ...
ماشینی دیگه پیچید تو کوچه و ایستاد ...
نرم و لطیف و آروم برگشتم و گفتم ... به چه چیزی ازخودت مینازی .
ماشین زیر پاته؟؟؟ سواری و من پیاده؟؟؟ که به خودت اجازه جسارت میدی؟؟
و رفت .
اسلحه در دستان شان آویزان شده بود . و چشمانشان مبهوت از قدرت زیبایی درونم که فقط جلوه گر شکوه و قدرت اوبود...
به نونوایی باز رسیدم. خلوت بود. اصلا حواسم نبود دارن تعطیل میکنن . سه تا جوان بودن.
سلام دادم. و اجازه خواستم برم تو ....
هرسه هول شده بودن. نگاهشان رو صورتم موند. دست خودشون نبود انگار. درعین حال سعی میکردن حفظ آداب داشته باشن...
بفرمایین... گفتم خداقوت . ناان میخام .
کمی طول کشید تابفهمم دارن میرن... با عجله و عرقی که رو پیشونیم نشست گفتم ..ببخشید حواسم نبود .. نمیخام. خسته این ..
یکیشون که لباس مشکی تنش بود داشت گوشی بدست از در بیرون میرفت ..پرسیدم چه خبر از تظاهرات خبری هست ؟؟؟
جاخورد و گفت نه.
لبخندی زدم و گفتم الهی شکر .
وادامه دادم....آره ... در لانه گرگه گه ایره سه... خوری نیه .. (: 😀
و برگشتم سمت شاطر ... کمکیش رفت و منم در سکوت به خمیر ی که برمیداشت و پهن میکرد و در تنور میزاشت نگاه کردم... دقیقا عین بچگی هام که در سکوت به قامت مادر و سرانگشتان ش و فرایند تهیه نان از آرد تا خمیر و تا برشته شدن در تنور نگاه میکردم.
" این شعر م سالها بعد یادگار اون صحنه بود ...
دلم گلپه ی تنیوره
آگر ادا دروین سوزیایم "
......
نهار رو بامادر خوردم. تا رسیدم سفره رو پهن کرده بود .. بدو دختر سرد شد . ... براش حرف میزدم و طفلک غذاشونیمه کاره تمام کرد.
عزیز نان هارو بسته بندی میکرد ..
گفتم مامان ... بااجازه ات برنج و کمتر ش کنم. که بتونم به سفره خونه داداش هم برسم. جواب داد . باشه راحت باش
عطر و بوی خورش کرفس پیجیده بود...
عطر خاطره لحظه های از مدرسه برگشتن م یاد آمد ... سفره پهن مادر و خورش کرفس و سیگار لا پیچ تنباکوی لای انگشتانش و انتظار مادرانه پرمهر ش و نگاه باشکوهش بهم .
زهرا ..شکوفا

انگار تنها آفریده زیبای روی زمین من بودم!
پس اینطور
قدرت نگاه مادر هم بامن بود . آدینه پیش !
و صلابت چون کوه ایمان و اطمینان پدر !
(( تا خدا نتوای هیچ اتفاقی ناکفی))
....
قبل رسیدن به خونه مادر به دختری زنک زدم ...
- سلام مانی
سلام شاه دخت ما
- کجایی مامان ... به داداش سپردم چشم ازت برنداره.
شرم زده از حس نگرانی که داده بودم و درعین حال خوشحال جواب دادم. دخترم من کاری که باید میکردم و کردم. قربونت بشم . نگران نباش . الان م از آرایشگاه دراومدم . سه تا دعوتی هم دارم. ... (: 😀
تازه شم ...میخام پارچه هم برات قیمت بگیرم...
- باشه مادر . اما اونجا امنیتی ه . برگرد خونه لطفا ...
- مراقبت کن
خلاصه ... خونه داداش هم به سفره رسیدم. و غذای خوشمزه عروس مادرمو خوردم.
...بادمجان به مرغش زده بود . گل از گلم شکفت .. وایی مرسی عزیز ... عاشق بادمجان.م
مث توی کارتن ا با صورت انگار تا کمر تو سفره رفتم...
برنج و ولی خالی کردم قسمت بیشترشو .. حواسم به معده م بود .
که داشت خواهش میکرد منو ازیاد نبر ...
نمازمو خونه مادر خونده بودم. و یادم آمد چقد نگران موهام بود زیر روسری سفیدی که رو کله م انداخته بودم. خنده م گرفت ..
که صدای زنگ بلند شد .. مادر هم تشریف آورد و جمع ما چهار نفره شد ...داداش سرگرم تماشای کشتی بود. پهلوان ما شکست خورد و غمگین توی رخت کن رفت... منم باخودم اندیشیدم... تو نباختی عزیز .. تا خودم کنارتم ....
انگار درون من بود. و باخودم حرف میزدم. ...
زن داداش مادر رو به روضه دعوت کرد. منم سفره راجمع کردم و ظرفارو شستم و تشکر کردم. و استخوان ارو که کمی گوشت روش گذاشته بودم پیچیدم لای نایلونی .. و ازش اجازه گرفتم که حسن یوسفی رو که قلمه زده بودم و توی ظرف جای رب گذاشته بودم ریشه زده بود... و بهش داده بودم و روی میز وسط مبلها گذاشته بود و بردارم و بدم به سوپری دم محله مون.
"قبلن به اون خانم قول گل داده بودم"
اوه ...خیاط ... همیشه براش میوه میبرم.
و از زن داداش اجازه گرفتم و یه خوشه انگور و چندتا انجیر هم برداشتم .
توی راه- رفتن- پیش ... خیاط ...
به سمت بازار ...وسط میدان آزادی ...
لبه دامن مشکی سنگ کاری شده ..گیر میکرد به سگک صندل م . اذیتم کرد. و هجوم موتور و ماشین و عابر از چهار طرف....
روبروم وسط میدان .. غرق سلاح و بالباس نظامی کپه کرده ... تماشام میکردن.
شبیه پارسال چنین روزی ....
اینبار نگاه محوی بهشون انداختم. و چشم تو چشم نشدم باهاشون. کنار چرخ موتورهاشون که پارک کرده بودن... وسط میدون ...ایستادم و خم شدم و دامن رو از کفشم جداکردم،
حس عجیبی بود .
لوله تفنگهای آماده به سمتم ..
حرکتم به سمت موتور هاشون. ..
ژینا نبودم.
خودم هم حتی مبهوت حضور درونم شده بودم از نترسی ش ...
کی ه توی درون من ... که انقدر قوی ه شبیه قدرت سیل و طوفان و بهمن و برق و زلزله ..
اما در درونم نرم و لطیف و روشن میدرخشه و جلوه میکنه .
نوری که بعد چند لحظه تماشا .. چشاتو نبندی ... نگاهت و کور میکنه.
هوووو
شکرت آفریدگار ..
در کیستی ات حیرانم...
پای عقل و هوش م در گل گیر میکنه ...
مث این حکومت میشم ... در ناتوانی و نادانی درک جمالت ..
دوستت دارم
پهلوان بی نام و نشان م ...
شعری که در کودکی سرودم ... دراین لحظه یاد آمد ،
محبوبم!
بیا تا غم تنها بودنم را فقط برای تو باز گویم
که تنهایی و تکی و یکی ستی
وخبرت ازتن هایی چو من ت هست
پهلوان بی نام و نشانی شوم و زنجیر از پای سرنوشت بگشایم
تا باتو رقم زنم تمام هستی م را
کجاست نشان خانه ات؟
آیا مستان ازخود بی خود می نخورده را به دیوان خویش راه میدهی ؟
تاغم تنها بودنم را فقط برای خودت بازگویم .
تمام

به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....