فرصتی اگر بازبشه
نمیدانم .
شرح عاشقی و درد دوری و هجران ها رو میخونم و نمیدونم چرا برام بی معنی ه ...
خواب صبح خیلی شفاف و واضح بود ...
صحنه ای که نمیتونم تعریفش کنم اما ... انگار درپی تغییری بزرگ درحال بستن چمدانم بودم.
یه متوجه هجوم یه عده آدم به خلوتگاه م شدم. خودم دور بودم. انگار در کنار درختان و گزار آبی .. درکنار کوهی ...که خونه عجیب من اون بالا بود ...یه کم شبیه پاوه ...
اما یه جور خاص تاحالا ندیده باشی
هول کردم...
حث شبیخون خورده ها ...
اما وقتی سراسیمه اون بالا رفتم. دیدم همه چی سرجاشه. با دقت همه چی و برام چیده بودن. به نظمی عجیب . و همه چی پرده داشت ..خیره
به هوس سفری ...
چه سفری ه
وچه تغییری ...
یه جوری م
به شدت حال همه رو درک میکنم.
یه درک عمیق و هم حسی شدید ...
اما خودمو نه ...
کاش یکی باشه درسکوت بهم زل بزنه . تماشا م کنه...محو تماشام که شد . ازبازتاب نگاهش تفسیر شم.
کاش درآیینه نگاهت تفسیر میشدم کاش
یه حال عجیبیه ... پرنده ای صبح با کله سبز آبی به شدت سبز طلایی براق ...سرراهم نشست و چند ثانیه ای اجازه داد تماشاش کنم... دلمو برد ... و حس کردم اونه ...
حضور مردی بی چهره که تن صداش رو فقط شنیدم.
انگار یک پیوند نامرئی بین من و او هست ... که او منو میشناسه. اما من نه.
این خیلی نامردمیهی خب
رد نگاهش رو یه بار که آخرین سفر رو به شمال با آقای پدر داشتم دیدم. چند ثانیه چشم تو چشم شدم. ...
من داشتم سوار میشدم. و او داشت پیاده میشد . جوانانی زیر پاش بود. خودش پشت فرمون بود . اون چند ثانیه که به چشام زل زد. بیچاره م کرد . شوخ و بی پروا و بی اعتنا و بی نیاز ازمن ...
همون ثانیه مث لیزر وجودمو آنچنان غرق تمنای بوسه کرد که هنوز نتونستم خودمو ببخشم.
که چرا پروا کردم. پرهیز کردم. شرم کردم. ترسیدم. ..
و ندویدم خودمو توآغوشش بندازم
چرا چرا ... و دیگه هرگز اون حس ماورایی عجیب ...برام تکرار نشد. حس اسب تک شاخ
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....