جالبه ....
درست اون زمان که پست پایین رو نوشتم. اومده بود وضعیت هامو دیده بود.
واقعا کاربدی کردم؟
دیروز غروب که هی دلیل آورد. ازصبح ساعت شش تااون لحظه توی جلسه بوده و حتی نهارنخورده و ...
نوشتم اینانیس ...این مهر یه طرفه اس و همون لحظه شماره شو مسدود کردم. هرچند صبح با شرمندگی ازمسدودیدرش اوردم.
حالم و خراب کرد.
بدبختی ش اینه که حتی نمیتونم فیلمی بازی کنم که حالم و قایم کنم.
بچه ها ناراحت و نگرانم شدن. هی میپرسیدن؟چی شده
طفلکها ...باهم ازم پرسیدن ما که کاری نکردیم نارحتت کرده باشیم.
گفتم نه ...این چه حرفی ه...
درگذشته هروقت ناراحت بودم ازشون . می اومدم ظرف شستن.
دیروز تاصدای شستن ظرفهارو شنیدن هردو دویدن.
سمتم. وقتی گفتم ایناروشستم آشپزخونه تمیز شه برای غذاپختن شما.....باهم داد زدن.
حالا مطمعن شدیم چیزی شده ...
دیگه آخرش کلافه شدم. و گفتم بزارین کنارتان راحت باشم دیگه
وخجالت سرخم کرد.
یکی درونم گفت بیچاره...توی این سن وسال عشق و عاشقی ت چی بود؟؟؟؟
دلم شکست.
عاشقی که سن نمیشناسه.
من ازاول نبودم که تو دردلم نشستی ....
هی ...
تنها آب دادن گلها ...شونه کردن خرمن گیسوی موهای دختری...و تماشای فیلم گذشته فوتبال ایران و آمریکا حالمو خوب کرد . چنان جیغ می دم و بالا پایین میرفتم و به جای سرمربی حرص میخوردم.
وقتی دوگل رو زدن. و روی پای مهدوی کیا تکل میرفتن. گفتم الان وقت تعویض ه ...بچه ها خسته ن. بکش بیرون . مهدوی کیا رو...تا ناقص نکردن...
خلاصه خیلی خوش بود وقتی که آمریکاییها همه شون توی خط حمله بودن... داد زدم ...الان وقت ضد حمله اس . ایران الان گل میزنه. و گل زد.
دختر باچشای گرد تماشام میکرد . خلاصه حال بد ما تا صبح باوجود دوش گرفتن و آراسته رفتن. به اداره کشید. رئیس قبل ماموریت رفتن ...به خانم همکارم سپرده بود مراقبم باشه.
گفتم چرا ... هی سرصحبت و بازکرد.
ظهر شد. بهم لو داد.
انقد خوشحال شدم . انقد خوشحال شدم و خدارو شکر کردم. خیییلی ازباشعوریشون.
که خود مهندس با چهره گرد خستگی گرفته وارد شد . واول نگاهی به من انداخت و رفت نشست لیوانی آب خورد و فرمایش کرد . گفتم مراقب ش باشی... منم گفتم امروز من کارمند خوبی نبودم. حواسم اینجا نیس . فقط تلاش کردم مشکلی درس نکنم....
دقیقا دستانم م به نشانه تسلیم محض بالا برده بودم.
و باخودم گفتم کاش مرخصی بده برم. برم .. خونه هم نرم. برم ...بازار ...نه برم سراب قنبر ...نه ...بهم تجاوز میشه ... بیا درستش کن. برم. ...جهنم کجا برم.... آخه
که رئیس باز وارد شد و فرمود جمع کنید برید. کارکه نمیکنید . )به خاطر آلودگی هوا دوازده تعطیل شدیم)
با هیجان گفتم الان آرزو کردم کاش زودتر من بتونم برم....همکار جوانم بهش گفت ...مهندس دعاش میگیره... خطرناکه.
ایشان هم باذوق و مهری خدایی بهم نگاهی انداخت و گفت نمیزاره کارکنیم .همش زیر سر اینه....
و منم با شادی گفتم. به بزرگی خدا میگیره ...همه عمرمو تلاش کردم بی آزار باشم. خییلی مظلومم آقای مهندس...
خلاصه ... کیفور از شور و شعور همکارا برگشتم. خونه.
داشتم فکرمیکردم الان این پسر چکارمیکنه . کاش انقد که دوستش دارم. منو دوس داشت . مهر قلبش رو به مهر قلبم وصل میکرد. میتونست وصل کنه. که تلفن زنگ خورد... و صدای پدربچه هارو باقدری تاخیر شناختم....
به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن....